|
ازخداخواستم به من همه چیزدهدتااززندگی لذت ببرم.خدا گفت: به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری!
|
|
|
|
||||
|
توضیحی از پست قبلی : از تمام دوستانی که با کامنت هایشان در پست قبلی مرا راهنمایی کردند تشکر می کنم. فقط چون این قضیه جنبه ی حقوقی دارد، با عرض معذرت از جواب دادن به کامنت های شما عزیزان معذور می باشم. هفته ی پیش از طریق یکی از دوستان مان خبردار شدیم که هنرمندان ایرانیِ ونکوور، داوطلبانه برای کمک به زلزله زده های هاییتی، کنسرتی در Kay Meek Centre واقع در وست ونکوور ترتیب داده اند. بلیط کنسرت نفری ۲۰ دلار بود، کوچک و بزرگ فرقی نمی کرد. خوبیه این کنسرت این بود که بچه ها را هم راه می دادند. برای ما بچه دارها خیلی خوب بود، چون معمولاً بچه ها را به کنسرت ها راه نمی دهند. خلاصه سه تا بلیط تهیه کردیم (پسر کوچیکه ام معاف شد) و رفتیم داخل. برنامه، گلچینی بود از موسیقی سنتی، پاپ، گروه رقص خانم آزیتا صاحب جم و ... یکی از خوانندگان پاپ، پسر جوانی بود بنام بهزاد جازی زاده که برنامه ی جالبی اجرا کرد، به خصوص که با اجرای آهنگ "بوی عید" فرهاد، نوستالژی عجیبی در من ایجاد کرد و بی اختیار زدم زیر گریه. شدیداً به یاد شب خداحافظی در فرودگاه امام، به خصوص لحظه ی خداحافظی با برادرم افتاده بودم و زارزار گریه می کردم. لحظه ای که هر دو در آغوش هم می گریستیم. صدای گریه های برادرم هنوز تو گوشمه. اون شب یک بار از هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم، ولی دوباره در آخرین لحظه، جلوی آخرین درِ خروجی دوباره بغلم کرد و دوباره همان داستان غم انگیز. بعد هم از پشت شیشه می دیدمش که با دستهاش صورتش رو گرفته بود و گریه می کرد. از شدت ناراحتی قلبم داشت می ایستاد. خلاصه این آهنگ از یک طرف داغ دلم رو تازه کرده بود و از طرف دیگه هم دلم نمی خواست تموم بشه چون یه جورایی با گریه کردن دلم داشت خالی می شد. پسرم هم هی می گفت: مامان چرا گریه می کنی؟ ... بگذریم. قسمت دیگری از برنامه توسط آقای Kees van den Doel اجرا شد. ایشان یک دکترا در رشته ی فیزیک از دانشگاه کالیفرنیا و دکترای دیگری در رشته ی کامپیوتر از دانشگاه بریتیش کلمبیا دارند. برای من جالب بود که ایشان بسیار زیبا نی می زدند و جالب تر این که موسیقی ایرانی این قدر مورد توجه خارجی ها قرار گرفته است. برنامه ی گروه رقص خانم آزیتا صاحب جم هم واقعاً دیدنی بود، رقص موزون با آهنگ ژیلا و خواب های طلاییِ جواد معروفی که بسیار خاطره انگیز بود. آخر کنسرت اعلام کردند که ده هزار دلار پول جمع شده، که دولت کانادا هم معادل همین مبلغ روی پول گذاشت و جمعاً بیست هزار دلار ماحصل این کنسرت، به مردم هاییتی اهدا شد. خیلی خوشحالم از این که ایرانی ها هم چنان در امر خیر و کمک به نیازمندان پیش قدم هستند. باعث افتخار است.
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 9:53 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند وقتی ست که یک مزاحم بیکار پیدا شده و مرتب برای من و بعضی دوستان دیگر کامنت های خصوصیِ مزخرف می گذارد. هر چه لایق خودش و خانواده اش است می گوید و عقده هایش را با کامنت گذاری برای این و آن خالی می کند. متاسفانه این شخص یا خیلی ساده است یا خودش را به سادگی زده و نمی داند که در عصر کامپیوتر و اینترنت، این کارها کمی خطرناک می باشد، چون به راحتی می توان رد طرف را گرفت و پیدایش کرد. من اول زیاد اعتنایی به کامنت های چرت و پرتش نمی کردم، ولی بعد از مدتی به فکر افتادم که ردش را بگیرم. به راحتی IP و آدرس این شخص را پیدا کردم. جالبه بدانید که ایشان در نورث ونکوور و در همسایگی ما به سر می برد و متاسفانه آشنا هم هستند. باعث بسی شرمندگی برای ایشان!!! مزاحم عزیز این جا کاناداست، ایران نیست که حرف آدم به جایی نرسه!! با یک شکایت ساده می توانم برای همیشه یک پرونده ی سیاه در کانادا برایت درست کنم. در حال حاضر اقداماتی هم انجام داده ام. با شرکت سرویس دهنده ی اینترنتی این شخص صحبت کرده ام. مراحل کار را برایم توضیح داده اند که به چه سادگی می توان برخورد قانونی با این شخص انجام داد. از طرفی چون می دانم دوستان وبلاگی دیگری هم مورد مزاحمت ایشان قرار گرفته اند، این پست را گذاشتم تا نظرات بقیه ی دوستان را هم بدانم و بعد تصمیم گیری نمایم. ضمناً دوستانی که مورد مزاحمت قرار گرفته اند، اگر خواستید IP ایشان را می توانم به شما هم بدهم.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 6:22 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
داشتم فکر می کردم که چطوری به شما دوستان گلم بابت گرفتن گواهینامه شیرینی بدم، که سونیا جان کار مرا راحت کرد. برای دریافت شیرینی اینجا را ببینید و اگه نتونستید ببینید هم، از اینجا شیرینی تون رو بردارید و برید خونه ببینید. دست سونیا جون هم درد نکنه از این شیرینی پزیش. یک توضیح کوتاه در مورد این فیلم بدم برای عزیزانی که امکان داره از ایران به راحتی نتوانند آن را ببینند. این آدرس یک فیلم کوتاه ۵ دقیقه ای است که از ونکوور در روز و شب با سرعت بالا گرفته شده و بسیار زیباست. توصیه می کنم هر طور شده ببینیدش. خوش باشید.
+
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 9:15 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به به چه عالی!!!! بعد از رد شدن در امتحان شهر، به پیشنهاد دوستان و همکاران تصمیم گرفتم دو جلسه تمرین با آقا "یوسف" معروف بگیرم. ولی ایشان آن قدر وقت شان پر بود که همین طوری به من وقت نمی دادند. خلاصه آقای مدیرِ شرکت گفتند یک آشنایی به ایشان بدهید حتماً قبول تان می کند. من این کار را کردم و آقا یوسف هم لطف بزرگی در حق من کردند و علی رغم مشغله ی زیادی که داشتند، دو جلسه ی یک ساعت و نیمه به من اختصاص دادند. تفاوت کار ایشان با آقای لاهیجی زمین تا آسمان است. به قدری با آرامش کار می کنند که آدم متوجه گذشت زمان نمی شود. تمام قوانین، تمام مسیرها، بزرگراه ها، و غیره را با هم تمرین کردیم. بالاخره روز موعود فرا رسید. امروز ساعت ۱۰:۴۵ صبح وقت برای امتحان شهر داشتم. ساعت ۱۰ از شرکت به سمت ICBC راه افتادم. بعد از انجام کارهای اداری، منتظر نشستم تا نوبتم بشود. بعد از ۱۵ دقیقه یک آقای خوش برخورد آمد و اسمم را صدا زد. با هم به طرف ماشین رفتیم و بعد هم ۴۵ دقیقه رانندگی. خودم متوجه شدم بعد از تمرین با آقا یوسف چقدر رانندگی ام فرق کرده. خیلی با آرامش و با اعتماد به نفس رانندگی می کردم. خلاصه وقتی به پارکینگ ICBC برگشتیم، آقای ممتحن گفتند شما قبول شدید ولی دو مورد خطا در حین رانندگی داشتید که قابل اغماض می باشد و بعد شروع کردند به توضیح آن دو مورد. من از شدت خوشحالی اصلاً متوجه حرف های ایشان نمی شدم و فقط الکی سر تکان می دادم که یعنی بله شما درست می گین. مجدداً برای انجام بقیه ی کارهای اداری وارد ICBC شدیم. یک عکس دیگه از من انداختند. ۳۱ دلار هم بابت صدور گواهینامه عکس دار پرداخت کردم. یک ماه دیگر هم گواهینامه به آدرسم ارسال می شود. بعد از ظهر هم از ساعت ۷:۳۰ - ۶:۳۰ برای مراسم قصه خوانی به مدرسه ی پسرم دعوت شده بودیم. اولش بچه ها کلی با پاپِت ها (عروسک های نمایشی) با هم بازی کردند. بعد از آن از والدین خواستند که برای بچه های شان کتاب داستان بخوانند. پسر کوچیکه ی من که فقط دنبال بازی بود، بزرگه هم چون دوستاش نیامده بودند، حوصله نداشت و دمق شده بود. به این ترتیب من هم از خواندن داستان معاف شدم. سپس بعد از صرف هات چاکلت و شیرینی، خانمی برای بچه ها چند داستان کوتاه تعریف کرد و بدین ترتیب مراسم به پایان رسید.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 9:50 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند وقتی بود به خاطر دلتنگی و بی حوصلگی ساعت ۱۰ صبح اول رفتیم مک دونالدز، یک صبحانه ی لذیذ و مفصل خوردیم و بعد هم راه افتادیم به طرف استنلی پارک. آکواریوم ونکوور، بزرگ ترین آکواریوم کانادا و یکی از بزرگ ترین و جالب ترین آکواریوم های دنیاست. قسمت های مختلف و زیادی دارد و ما فکر نمی کردیم که بتونیم همه ی قسمت ها را یک روزه ببینیم. ولی آن قدر جالب و جذاب بود که تا ساعت ۵ بعد از ظهر، کل آکواریوم را دیدیم. اولش یک قسمتی را مانند جنگل های بارانی آمازون و با همان هوای گرم و شرجی درست کرده اند با حیواناتی نظیر کروکودیل، لاک پشت، طوطی و ... بعد وارد قسمت های سر پوشیده می شوید. جک و جونورهای دریایی از هر چه که بخواهید!!! خرچنگ، ستاره ی دریایی، توتیا، عروس دریایی، کوسه، هشت پا، اسب دریایی، انواع و اقسام ماهی های بزرگ و کوچک، ... حتی نهنگ های سفید (belugas)، سمورهای دریایی و دلفین ها را هم در فضای باز و زیبایی به نمایش گذاشته اند. نمایش دلفین ها را هم که تقریباً دو سه بار در طول روز اجرا می شود، دیدیم؛ ولی خداییش نمایش دلفین، که من در جزیره ی کیش خودمان دیدم، خیلی کامل تر و جذاب تر بود. آخر سر هم به سینمای چهار بعدی رفتیم که مسلماً اگر چنین سینمایی را در پاتایا و ایران تجربه نکرده بودم، برایم تازگی بیشتری داشت. بعد از آکواریوم هم رفتیم قسمت totem poles (تیر یا چوبی که نقوش جانوران محافظ قبایل مختلف سرخ پوستان روی آن منقوش شده است) که در قسمت دیگری از استنلی پارک واقع شده است. چه جای زیبایی!!! در این مکان شما مجسمه های بزرگ سمبلیک سرخ پوستان را در کنار هم می بینید که روی هر کدام چند جانور محافظ انسان ساخته شده است. من عاشق این مجسمه ها شده ام. برای خودم سه مدلش رو خریده ام و یکی شون - که از بالا به پایین یک پرنده و خرس گریزلی است که یک انسان را در آغوش گرفته است - را از همه بیش تر دوست دارم. ارتباط خاصی با این مجسمه ها برقرار می کنم. مرا یاد حال و هوای یوگا می اندازند. خلاصه جای فوق العاده زیبایی ست. همان موقع از روز، رنگین کمان بسیار قشنگی هم در آسمان ظاهر شده بود که لذت ما را چند برابر کرد. حالا که موتورم گرم شده، بذارین از جاهای دیگه ای هم که در این دو هفته رفتیم، تعریف کنم. هفته ی پیش بچه ها رو بردیم maplewood farm ، یک مزرعه ی نسبتاً کوچک با حیوانات اهلی که خیلی دیدنی بود. اسب های غول آسا، اسب های ریز جثه (پانی)، گوسفند، بز، اردک، خرگوش، خوک، مرغ و خروس و ... . بعضی از این حیوانات در محیط باز بودند و بعضی دیگر را هم می توانستیم داخل جایگاه شون بریم و از نزدیک بهشون غذا بدیم. بچه ها از غذا دادن به خرگوش ها بسیار لذت بردند. منظره و طبیعت فوق العاده زیبایی هم داشت. بعد از مزرعه هم رفتیم پل معلق Lynn Valley را دیدیم. آن جا را خیلی سریع و مختصر اسکن کردیم و برگشتیم چون همون اولش یک سگ گُنده، حالم رو گرفت. درست ابتدای پل، جایی که فقط دو تا آدم کنار هم تنگاتنگ می تونند رد بشن، یک سگ چاق و چله، بدون قلاده و بدون صاحب داشت واسه خودش روی پل قدم می زد. من که تا سگه رو دیدم، از ترس جیغ کشیدم و بدو بدو از پل خارج شدم. سگه هم هی این طرف و اون طرف می رفت و می خواست بیاد به سمت من بیچاره!! (طبق همون قانونی که سگ به طرف کسی می ره که می ترسه!!!) آقای همسر هم بچه بغل جلوی سگ را گرفته بود و می گفت: این سگه کیه؟؟؟ با این که تابلوی بزرگی جلوی پل زده بودند که سگ ها نباید بدون قلاده باشند!! ولی کو گوش شنوا؟؟!! خلاصه دردسرتون ندم از دست اون سگه خلاص شدیم، تا وسط های پل هم رفتیم، دیدم که خدای من !!!!! یک سگ دیگه و البته با قلاده داره از روبرو میاد و اما سینمای خانوادگی ... پنج شنبه ای که گذشت به سینمای خانوادگی مدرسه ی پسرم دعوت شده بودیم. ساعت ۹-۷ شب کارتون up را در سالن gym مدرسه شون به نمایش گذاشته بودند و از همه ی خانواده ها دعوت کرده بودند به همراه پتو و بالش و لباس راحتی بازم بگم ... دیگه نگید چرا چیزی نمی نویسی ها!!!! ... تقصیر خودتونه !!! شاید بعضی هاتون بگین که خوب، این همه خبر رو به اقساط در چند پست در طی دو هفته ی قبل می نوشتی دیگه. ولی من کلاً با پرداخت اقساط میونه ی خوبی ندارم . کردیت کارتم رو هم سر وقت پرداخت می کنم. مادر نزاییده، ریالی بتونه از من بهره بگیره. برای شما هم یک جا و نقدی، داستان دو هفته رو تعریف کردم. یه مطلب کوتاه هم در مورد آب و هوای ونکوور بگم و دیگه تمومش کنم. راستش ماه نوامبر که این جا شبانه روز بارون می بارید، خیلی تو ذوق مون خورد. فکر می کردم که شش ماه دوم سال این جا همه اش هوا ابری و بارونیه. ولی از دسامبر به این طرف آن قدر هوای این جا عالی شده که نگو!! حالا می فهمم چرا به ونکوور می گن بهشت روی زمین. خداییش هواش فوق العاده ست!! دو سه روز بارون، یکی دو روز آفتاب، کمی سرما، کمی گرما. در حال حاضر هم که دمای هوا بین ۱۴ - ۷ درجه متغیره. جون می ده واسه پیاده روی و ورزش. کم کم داره از این جا خوشم میاد.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 10:7 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز خیلی حالم گرفته است!!!! ۸ دسامبر شروع به خوندن آیین نامه کردم. ده روزه کتاب تموم شد. ده روز بعد هم تست های مربوطه را زدم. تقریباً شبی ۷۵ -۵۰ تست می زدم. دیگه تست ها رو حفظ شده بودم. کلاً ۵۰ سئوال پرسیده می شود و نمره قبولی، بالای ۸۰ درصد می باشد. من ۹۵ درصد زدم. بعد از ظهر که برگشتم خونه برای امتحان شهر آن لاین وقت گرفتم: چهارشنبه ۶ ژانویه ساعت ۱۳ روز جمعه اول ژانویه با یک آقای ایرانی به نام "حسین لاهیجی"، یک ساعت و نیم تمرین رانندگی کردم. ولی اصلاً راضی نبودم. این آقا ۵۰ دلار ازم گرفت، ولی بیش تر گیجم کرد و استرس به جونم انداخت. خیلی حالم گرفته شد. خانم شروع کردند ایرادهای بنی اسرائیلی را توضیح دادند: ۱- شما به هنگام گردش به چپ، dangerous action داشتی!!! حالا داستان چی بود؟ سر تقاطع، به من گفت بپیچ به چپ. من هم نگاه کردم دیدم ماشینی که از روبرو میاد سرعتش کمه و فاصله اش هم با من زیاده، پیچیدم. خانم گفتند نه این حرکت خیلی خطرناک بود!!! نباید می رفتی. ۲- به هنگام گردش به راست، گاهی اوقات خوب shoulder check انجام نمی دهی!!!! من نمی دونم سر تقاطعی که هیچ پرنده ای پر نمی زنه و من فقط چند لحظه ایست داشتم، موقع گردش به راست واسه موجودات فضایی باید shoulder check انجام بدم؟؟؟!!!!! تو رو خدا مسخره نیست؟؟؟!!!! آخه یکی نیست به اینا بگه موانع که یک دفعه از زیر زمین سبز نمی شن و در نقطه ی کور ماشین قرار نمی گیرند!! آدم خودش با چک کردن آینه های بغل و پشت متوجه می شه که چه موقع در نقطه ی کور ماشینش مانعی قرار گرفته اون موقع این کار معنی داره نه وقت و بی وقت واسه هیچی!!!!!!! ۳- چرا زیاد برای اون عابر ایستادی؟؟؟ چرا برای عابری که از وسط خیابان داشت رد می شد این قدر سرعتت را کم کردی؟؟؟ حالا توضیح این دو مورد: به یک تقاطع رسیدم، دیدم یک خانمی اون طرف خیابون روی خط کشی عابر ایستاده. فکر کردم می خواد رد بشه. چند لحظه بیش تر منتظر موندم، دیدم رد نشد، گاز دادم رفتم. از من ایراد گرفت که اون عابر قصد عبور نداشت، چرا زیاد مکث کردی؟ به خدا اگه مکث نمی کردم می گفت تو از کجا می دونستی اون عابر نمی خواست از خیابون عبور کنه؟؟ باید بیش تر ایست می کردی. در خیابون بعدی یک دفعه دیدم یک پسره داره میاد وسط خیابون. به عابر هایی که از خط کشی عبور نمی کنند jaywalker می گن. خلاصه سرعتم را کم کردم. پسره هم پرید تو خیابون. من هم که دیدم ماشین عقبی به اندازه ی کافی با من فاصله داره، یک نیش ترمز زدم که پسره رد بشه. خانم بدش اومد که چرا این قدر سرعتت را کم کردی؟؟ اگه ماشین عقبی بهت می زد چی؟؟؟ یکی نیست به این خانم بگه ماشین عقبی بهم می زد بهتر بود یا این که می زدم به عابر؟؟؟؟!!!!! ۴- شما چرا در بعضی از خیابان ها، سرعتت از حد مجاز کمتره؟؟؟؟!!!! این مسئله باعث ایجاد ترافیک می شه!!! شما اگه بخواین هم این جا در نورث ونکوور نمی تونین ترافیک ایجاد کنین، از بس این جا خلوته! حالا سرعت کم یعنی به جای ۵۰ کیلومتر چرا ۴۰ کیلومتر رفتم؟ بابا هر تیکی که اون خانم روی اون برگه می زد، اعصاب من به هم می ریخت می فهمیدم امتیاز منفی داره بهم می ده. تمرکزم رو از دست می دادم و برای یکی دو دقیقه ای تا خودم رو پیدا کنم، ۱۰ تا سرعتم رو کم می کردم. ضمن این که در بعضی خیابان ها به نظرم ریسک خطر بالا بود و جهت احتیاط کمی سرعتم رو کم می کردم. یک مطلب را هم در انتها می خوام بگم. به نظر من آمار کم تصادف در این شهر به خاطر این قوانین دست و پاگیر نیست. بیش تر به خاطر جمعیتِ کمِ این جاست. این جا اگه بخوای هم نمی تونی تصادف کنی. در این شهر اگر کسی به چراغ راهنمایی، تابلوی ایست و حق تقدم و سرعت مجاز توجه کنه، امکان نداره تصادف کنه. بقیه اش اضافه است. من الان تمام این شکل هام:
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 9:46 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بالاخره بعداز سه ماه و نیم اقامت در ونکوور، اولین مهمان عزیز به منزل مان تشریف آوردند. باورم نمی شه! سه ماه و نیم کسی زنگ این خونه رو نزده بود. ایران که بودیم، حداقل هفته ای یکی دو بار رفت و آمد داشتیم، ولی این جا فقط خودمون بودیم و خودمون. حالا اگه بگم مهمون مون کی بوده شاید تعجب کنید!!! تقریباً اکثر دوستان وبلاگی من می شناسنشون. بله نویسندگان وبلاگ "تا ونکوور"، یعنی "بالی" عزیز به اتفاق دختر کوچولوی نازشون مهمون مون بودند. این عزیزان، تعطیلات به ونکوور تشریف آورده بودند و قرار گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم. خلاصه هفته ی پیش قدم رنجه فرمودند و یک روز بعد از ظهر تشریف آوردند منزل مان. ما ذوق زده شده بودیم و با وجود این که قرارمون ساعت ۶:۳۰ بود، از ساعت ۶ با بچه ها پشت پنجره انتظارشون رو می کشیدیم. خلاصه آن روز بعد از ظهر چند ساعتی در خدمت شون بودیم. خیلی خوش گذشت. آن قدر حرف داشتیم با هم بزنیم که اصلاً متوجه گذشت زمان نشدیم. همان طور که حدس می زدیم دوستانِ بسیار گل و دوست داشتنی بودند و از آشنایی با آن ها بسیار خوشحال هستیم. بچه ها هم حسابی با هم بازی کردند. دختر کوچولوشون تقریباً هم سن پسر کوچیکه ی من بود. پسرم فردای آن روز سراغ مهمون کوچولومون رو می گرفت و می گفت: "نی نی؟"........... خلاصه دنیای جالبی یه! از یک محیط مجازی وارد یک دنیای واقعی می شیم و دوستان جدید پیدا می کنیم. امیدوارم یک روز افتخار آشنایی واقعی با تمام دوستان خوب وبلاگیم رو داشته باشم.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 22:23 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از هفته ی پیش، بعد از عاشورا هی می خوام فیلمهای مربوط به اون روز را در اینترنت ببینم، آقای همسر می گه بهتره نبینی، چون می دونه با دیدن این صحنه ها چقدر حالم بد می شه. خودم هم راستش جرات نمی کردم ببینم. خبرها را از ایران می گرفتم خیلی دلم می خواست بدونم در اون روز چه گذشته. دیشب دیگه دلم طاقت نیاورد و چند تا از ویدئوهای روز عاشورا را در اینترنت دیدم. وای خدای من باورم نمی شد!!!! خدایا چقدر بی رحم!!! چقدر وحشی!!!!! چطوری می تونن با ماشین مردم را زیر بگیرن و به سمتشون شلیک کنن؟؟؟؟!!!!!! ای خدا پس کجایی؟؟؟؟ چقدر دیگه باید صبر کرد؟؟؟؟ چند تا مادر دیگه باید داغدار بشن؟؟؟ پس چرا جواب این ظالمان را نمی دی؟؟؟؟ مگه جرم این جوانان بی گناه چیه که اینجوری ناجوانمردانه مورد حمله و خشونت و بی رحمی قرار می گیرند؟؟؟؟ چند تا دیگه از این گلها باید پرپر بشن؟؟؟؟؟؟ پای اینترنت زار زار گریه می کردم. چقدر بی دفاع و معصومانه کشته می شدند. خدایا تا کی ؟؟؟؟ اگه خرداد و تیر ماه در ایران نبودم باورم نمی شد که اینها در ایران داره اتفاق می افته!!!! هیچ کاری از دستم برنمیاد فقط می تونم دعا کنم که هر چه زودتر این روزها تموم بشه و جوانان شجاع و دلیرمون آزاد بشن. خدا به خانواده های این عزیزان صبر بده و خودش پشت و پناه جوانان دلیر و شجاع ایران باشد.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 1:25 توسط میترا
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال نو میلادی بر همه مبارک دیشب از ساعت ۱۰:۳۰ با آقای همسر مشغول پرداخت آن لاین صورتحساب ها و بستن بیلان دسامبر بودیم که یک دفعه صدای جیغ و فریاد و انفجار آمد. از ساعت غافل شده بودیم. نگاه کردیم دیدیم بله ساعت ۱۲ است. سال نو میلادی تحویل شد. لباس گرم پوشیدیم و رفتیم تو بالکن. چند تا دیگه از همسایه هامون هم اومده بودند تو بالکن هایشان و می نوشیدند! و می رقصیدند. بوی الکل تمام فضای جلوی بالکن مان را پر کرده بود. با همسایه ها به هم دست تکان دادیم و سال نو را تبریک گفتیم. یه نیم ساعتی رفت و آمد مردم و آتیش بازی ها رو نگاه کردیم و آمدیم داخل. اولین ژانویه ای بود که در خارج از کشور تجربه می کردیم. بد نبود. البته از طرف دوست عزیزم - همان خانم مشاور ایرانی که در پست قبل معرفی کردم - به یک مهمانی توپ!!! در داون تاون دعوت شده بودیم، ولی ایشان گفته بودند پسر کوچیکم رو نمی تونم ببرم چون مهمانی از ساعت ۱۱ - ۱۰ شب شروع می شد و تا صبح، بزن و برقص و جیغ و فریاد. اصلاً جای بچه ی کوچیک نبود. ولی من کسی را پیدا نکردم که پسرم را نگه داره، بنابراین از رفتن صرف نظر کردیم.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 4:15 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می خواهم مطلب مهمی در مورد مشکلات دانش آموزان مدرسه ای در مقاطع بالاتر از دبستان بنویسم. باور اکثر ما در مورد کانادا این است که در این جا تبعیض نژادی وجود ندارد. من با تجربه ی سه ماهه ی خودم می گم نمی توان با قاطعیت ۱۰۰ درصد چنین گفت. بعضی از خانواده های کانادایی به شدت نژاد پرست هستند و از خارجی ها خوششون نمی آید و مسلماً این فرهنگ و طرز فکر را به بچه هایشان هم انتقال می دهند. پس به خاطر همان چند درصدِ کم، باید مراقب بچه های مان در مدرسه باشیم که مبادا خدای نکرده آن ها مورد آزار و اذیت و تمسخر بچه های دیگر قرار بگیرند. غیر مستقیم طوری که فرزندان تان متوجه نشوند، جویای روابط آن ها با بچه های مدرسه بشوید و در صورت مشاهده ی هرگونه مشکلی، مسئله را به مدرسه اطلاع بدهید. من دو هفته ی پیش در جلسه ای که برای ایرانیان تازه وارد در Lucas Centre برگزار شده بود شرکت کرده بودم. گرداننده ی این جلسات یک خانم ایرانی است که مشاور تحصیلی دانش آموزان ایرانی می باشد که کمک های شایانی هم به عزیزان ایرانی کرده است. در این جلسه دانش آموزان ایرانی در مقاطع مختلف تحصیلی، برای ما صحبت می کردند و از مشکلات شان حرف می زدند. در آن جلسه یک دختر ۱۲ ساله به نام نیکی حرف هایی زد که اشکم رو درآورد. این دختر، طفلک در مدرسه مورد تمسخر بچه های white قرار می گرفته و از ترس و خجالت، این مسئله را به هیچ کس - حتی به خانواده اش - اطلاع نداده. آن قدر کار بالا گرفته بوده که این دختر را زنگ های تفریح دست می انداختند و با چتر هولش می دادند، حرف های تحقیر آمیز بهش می زدند و ... . طوری شده بود که این دختر در خانه خودش را به مریضی می زده که مدرسه نره. خلاصه خانواده اش بعد از پیگیری متوجه می شوند که مشکل دختر بیچاره شان چیه! و موضوع را با این خانم مشاور در میان می گذارند. این خانم قبل از هر کاری کلاس و معلم این دختر را عوض می کند و موضوع را با معلم و مسئولین مدرسه در میان می گذارد و از آن ها می خواهد که کاملاً مراقب این قضیه باشند تا بچه ها به این دختر کاری نداشته باشند. از طرف دیگر طی چند جلسه صحبت با این دختر، سعی می کند اعتماد به نفس این بچه را بهش برگرداند و به او یاد می دهد که در جواب این بچه ها چه بگوید. خلاصه می خوام بگم چنین مراکز مشاوره ای برای خانواده ها وجود دارد و شما می توانید مشکلات تان را با آن ها در میان بگذارید. از بچه هاتون غافل نشوید. این خانم در جلسه می گفتند حتی بعضی از معلم ها، بچه ها را مورد توهین قرار می دهند. مثلاً معلمی به یک دانش آموز ایرانی که گویا به خاطر مشکل زبان مطلبی را که معلم چند بار تکرار کرده متوجه نشده بوده، گفته من یک سگ دارم که از تو خیلی باهوش تره!!!! که البته بعدها با آن معلم برخورد شده. نمی خوام تو دلتون رو خالی کنم. درصد این معلم ها و این بچه ها خیلی کم است، ولی وجود دارد. پس کاملاً مراقب بچه هاتون باشید. یک روز رفته بودم دنبال پسرم. یک دفعه پسرم رو از دور دیدم که یک بچه ای را خیلی آروم زد و فرار کرد. بعدش دو تا بچه ی دیگه هم دنبالش کردند. قلبم ریخت. دویدم جلو که اگه بچه ها می خواستند بزنندش جلوشون رو بگیرم. پسرم نزدیک تر که شد دیدم صورتش خندانه. و اون بچه ها هم دوتا دختر ایرانی بودند که باخنده دنبالش می کردند. بعد متوجه شدم دارن باهم به قول خودشون "بزن بازی" می کنند. می خندیدند و جیغ می کشیدند و دنبال هم می کردند. خلاصه از وقتی این جلسه را رفتم، حساسیتم در مورد بچه ها چند برابر شده!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:0 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||