|
ازخداخواستم به من همه چیزدهدتااززندگی لذت ببرم.خدا گفت: به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری!
|
|
|
|
||||
|
این پست را می خواهم در مورد مهاجرت و مهاجران بنویسم. به نظر من مهاجران باید با چشم باز مهاجرت کنند. باید برای خودشان به اندازه ی کافی دلایل منطقی و انگیزه ی محکم برای مهاجرت داشته باشند؛ در غیر این صورت؛ این جا خیلی بهشون سخت می گذره. صرف این که همه دارند از ایران خارج می شوند؛ شما هم بار سفر نبندید. زندگی در غربت سختی های خاص خودش را دارد. واقع بین باشید و چشمتان را به حقایق نبندید. من برای خودم به اندازه ی کافی دلایل منطقی برای مهاجرت داشتم. مهم ترین انگیزه ی من سلامتی و آینده ی فرزندانم بود. این بچه های معصوم به خواست خودشان به این دنیا نیامده اند، پس من مسئول آینده ی آنان هستم و اگر کاری از دستم برمی آید، باید برایشان انجام دهم. من همیشه فکر می کردم در این دنیا هیچ رسالتی مهم تر از پرورش بچه های سالم هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی ندارم. هنوز هم بر این باور هستم. دلم نمی خواست بچه هایم مثل خودم در ظلم، وحشت؛ اضطراب و ناامنی بزرگ شوند. نسل ما نسل سوخته است. همه چیز را تجربه کردیم. انقلاب، جنگ، قحطی، زلزله و بدترینش کشت و کشتارها و وحشی گری های اخیر. هرکدام از این فجایع کافی است تا وضعیت روحی و روانی یک جوان را تا آخر عمرش به هم بریزد. حالا تصور کنید از ما چه مانده! من دو تا پسر دارم. دلم نمی خواست وقتی آن ها بزرگ شدند و برای تفریح خواستند با دوستان شان بیرون بروند تنم بلرزد که مبادا به خاطر بلند کردن صدای موزیک یا بلند بودن موهای شان یا بگو و بخند و شادی دستگیرشان کنند. دلم نمی خواست که وقتی به یک پارتی دعوت می شوند بهشان بگویم: نه اجازه ندارید بروید؛ شادی کردن در ایران خطرناکه و شاید توسط نیروهای انقلابی دستگیر و شکنجه بشین. جوانی که سراپا شور و هیجان و انرژیه؛ مگه این حرف ها تو کله اش فرو می ره. چقدر از دوست های ما را بچه هاشونو تو پارتی گرفتند و مورد توهین و ضرب و شتم قرار دادند!!! واسه چی؟؟؟ چون رقصیدند و خوش گذروندند!!! من هنوز خاطرات تلخ دهه ی ۶۰ را از یاد نبرده ام. ۱۳ - ۱۲ ساله بودم و سه روز در هفته با دوستم به کلاس زبان می رفتیم. بارها و بارها کمیته جلوی ما دو تا دختر بچه رو گرفت که چرا کاکلتون از روسری زده بیرون؟ چرا می خندید؟ چرا در خیابان گوجه سبز می خورید؟ شایدباور نکنید صدای پاترول کمیته هنوز تو گوشمه. وقتی این صدا را از پشت سرمون می شنیدیم قلبمون می ریخت! آن اضطراب ها الان اثرش را گذاشته. همه مون شدیم یک رشته عصب لخت. با کوچکترین تحریکی همه عصبی می شیم. مامان من ۷۰ سالشه ولی صبر و حوصله و آرامشش از من خیلی بیشتره !! چرا؟؟؟ هنوز یادم نرفته که ماه رمضان ها مردم را به خاطر خوردن و آشامیدن شلاق می زدند. دخترها را به طرز وحشیانه می گرفتند و آرایش صورت شان را پاک می کردند! و هنوز یادم نرفته دوران موشک باران را که هر کسی به گوشه ای اطراف تهران پناه برده بود، مدارس تعطیل شده بود و از تلویزیون به بچه ها درس می دادند. امتحانات ثلث سوم در پناهگاه ها برگزار می شد. زیاد راه دور نرویم. پسر دومم را حامله بودم. یک شب می خواستیم بریم تیراژه. شهریور ۸۶ بود. هوا خیلی گرم بود و من هم نمی توانستم جوراب پام کنم. یک دامن بلند تا مچ پام پوشیدم با مانتو. در همان ایام هم؛ بگیر و ببندهای وحشیانه ای سرگرفته بود. با ترس و لرز از ماشین پیاده شدیم تا رسیدیم جلوی ساختمان تیراژه. دو تا خانم چادری پریدند جلوی من. قلبم به تپش افتاده بود که مبادا منو بگیرند و ببرند. گفتند خانم شما از پله که بالا می رین یه کم از پاتون معلوم می شه. برین جوراب بخرین پاتون کنین. در حالی که دامن من آن قدر بلند بود که تقریباً به زمین می کشید. حالا شما تصور کنید این اضطراب و بالا رفتن ضربان قلب من چه لطمه ای به خودم و بچه ی تو شکمم وارد کرده !!!! پسرهای خواهر من ۲۰ ساله هستند. ماشاالله خوشگل و خوش تیپ با موهای بلند. شب ها اگر یک ساعت دیرتر از ساعت مقرر بیان خونه؛ خواهرم حالش بد می شه. چون تا حالا چند بار به تیپ و موهای این بچه ها گیر داده اند!!! داستان به این جا ختم نمی شه. بعد از مسئله ی امنیت می رسیم به مسئله ی سلامتی. سلامتی آدم ها بی ارزش ترین چیز در ایرانه! آب و هوای آلوده و مسموم که داریم!! غذاهای هورمونی و فاقد ارزش غذایی که داریم!! امواج پارازیتی هم که غوغا می کنه (یاد آهنگ "حالا که جیبم خالیه" تتلو افتادم!!). چرا در این سال های اخیر این قدر آمار امراضی مثل سرطان، ام اس، مسمومیت با سرب، آلزایمر و غیره بالا رفته. تازه در ایران آمار واقعی را اعلام نمی کنند. ۱۰ سال پیش کی می دونست مسمومیت با سرب یعنی چه؟ سال ۸۷ جلوی مدرسه ی پسرم یک دکل ایرانسل نصب کردند. ما مادر پدرها همه به این قضیه معترض شدیم که این دکل باید از جلوی مدرسه برداشته شود. کلی اعتراض به آموزش و پرورش، مخابرات و ... بردیم. چند روزی هم جلوی این اماکن تجمع کردیم. هیچ یک از این مقامات ترتیب اثری ندادند. فقط ما را مثل توپ فوتبال از این مرکز به اون مرکز پاس می دادند. خدا می دونه اون یک سال چی به من گذشت. در چند مقاله خوانده بودم که امواج این دکل ها روی مغز استخوان بچه های کم سن اثر می گذارد و ۱۵ - ۱۰ سال بعد بچه دچار مشکلات خونی از جمله سرطان خون می شوند. از عوارض دیگر این امواج سردرد، سرگیجه، بی حوصلگی، بی اشتهایی و احساس خستگی بود. پسر من هر روز می آمد خونه می گفت مامان سرم درد می کنه. همیشه بی اشتها بود. صبح ها به زور دو لقمه صبحانه می خورد و با همون دو لقمه حالت تهوع پیدا می کرد. شاید باورتون نشه ۶ ماه پسرمو دوا و درمان می کردیم. پیش سه تا دکتر فوق تخصص بیماری های خونی اطفال بردیم. آزمایشات مختلف خون مخصوص سنجش آهن و فاکتورهای دیگر خون ازش گرفتند. نتایج آزمایشات را بردیم بیمارستان فوق تخصصی کودکان نشان دادیم و خیلی کارهای دیگه تا خیال مان راحت شد بچه مشکل خونی نداره. خیلی از مادر پدرها سال بعدش مدرسه ی بچه شون را عوض کردند. ما هم خوشبختانه سال بعد دیگه ایران نبودیم. الان این جا پسرم ماشاالله روزی ۴ وعده غذای کامل می خوره! از من غذاش بیش تر شده ! ایران که بودیم به زور ماهی ۳۰۰ - ۲۰۰ گرم وزن می گرفت. اینجا ماشاالله ۲ کیلو وزنش اضافه شده. علتش علاوه بر تمیزی آب و هوا، کاهش استرس و اضطرابه !! در مدارس این جا هیچ فشاری روی بچه ها نیست. در منزل که اصلا" درس و مشق ندارند. برعکس ایران که بچه ی کلاس اول؛ هفت روز هفته تکلیف شب داشت. هم خودش و هم ما؛ هفت روز هفته مشغول بودیم. اگر یک هفته یادم می رفت ناخن هایش را بگیرم، طفلکی سر کلاس انگشت هایش را از معلمش پنهان می کرد که مبادا خانم معلم ناخن های یک میلیمتریش !! را ببیند. اینجا اصلا" به ناخن ها و موهای بچه ها کار ندارند. خیلی از بچه ها موهایشان بلند است. روز عکاسی، بعضی از بچه ها برای زیبایی در عکس، موهایشان را سبز و زرد و صورتی کرده بودند. برای پسر من این چیزها خیلی عجیب و غریبه!! واقعیت اینه که بچه تو این سن باید شاد باشه و بازی کنه؛ نه این که تو سربازخونه درس بخونه. همین دلایل برای من کافی است که از تصمیمی که گرفته ام احساس رضایت کنم. سختی های زیادی پیش رو داریم؛ ولی این سختی ها غافلگیرمون نمی کنه. از قبل پیش بینی این روزها را می کردیم. آگاهانه چنین تصمیمی گرفتیم. در انتظار یک زندگی رویایی نبودیم که حالا مثلا" با کوچک شدن خانه یا بی ماشین شدن و غیره تو ذوق مون بخوره. همه این واقعیت را می دانیم که زندگی سخت است. همیشه باید برای به دست آوردن چیزی، بهایی بپردازیم. من ایران و هم وطن هایم را دوست دارم. از زندگی در غربت بیزارم، ولی وقتی آینده ی بچه هایم مطرح می شه، قضیه فرق می کنه. ما تا قبل از بچه دار شدن اصلا" تو فکر خارج رفتن نبودیم. همسرم گرین کارت آمریکا را داشت؛ ولی یک دفعه تصمیم گرفت که ازدواج کنه و بمونه ایران. ما دیگه به اون شرایط عادت کرده بودیم و خیلی از حق و حقوق هایمان را از یاد برده بودیم. ولی وقتی پسر اول مون به دنیا آمد، دیدگاه ما به زندگی تغییر کرد. تازه کمبودها و مشکلات کشورمان نمود پیدا کرد؛ و این مسئله ما را بر آن داشت تا تصمیم به مهاجرت گرفتیم. خدا رو شکر در این یک ماه و نیم هم که اومدیم کانادا، هنوز سختی به آن معنی نکشیده ایم. جز دلتنگی - آن هم برای من - چیز دیگه ای نبوده. ما برای روزهای خیلی سخت تر از این خودمون را آماده کرده ایم. زندگی در یک خانه ی بزرگ، داشتن وسایل شیک و لوکس، فرش های ابریشم، ماشین، پست و مقام و رتبه های عالی کاری و ... ، سلامت، آرامش و امنیت نمی آورد. اگر یک روزی خدایی نکرده یک مو از سر بچه مون کم بشه حاضریم تمام این ها را بدهیم تا بچه مون دوباره سلامتی شو به دست بیاره. من به کیفیت زندگی فکر می کنم نه به کمیت آن. خلاصه ی کلام این که: "مهاجران عزیز، با چشمان باز مهاجرت کنید."
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:43 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شنبه ۳۱ اکتبر، روز هالووین و خوشبختانه روز خوبی برای ما بود. صبح طبق معمول هر هفته، باخانواده ام در ایران ارتباط برقرار کردیم، دیدارها تازه شد و سرحال شدیم. بعد از ظهر، دوست عزیزمون عباس آقا تماس گرفتند و گفتند کارتهای PR تون رسیده (من در فرودگاه آدرس ایشان را داده بودم). دقیقا" بعد از ۶ هفته کارتها رسید. قرار شد بیایند دنبالم هم کارتها را بدهند و هم برای خرید بریم Costco . آقای همسر هم قرار بود برای جشن هالووین، بچه ها را ببرند John Braithwaite Community Centre واقع در خیابان یکم لانزدل. من با عباس آقا و همسرشون رفتم خرید. بعد از ظهر ساعت ۷ به بچه ها ملحق شدم. برنامه ی خوبی برای بچه ها داشتند. صورت بچه ها را نقاشی می کردند، بازی و موزیک و ... . یک اتاق هم اونجا بود پر از مارهای بی خطر!!! هر کس دوست داشت مارها را به گردن می انداخت و باهاشون عکس می گرفت. پسرم هم تو این جور برنامه ها همیشه پیش قدمه. عکسها را در ادامه ی مطلب می توانید ببینید. تقریبا" یک ساعت آنجا بودیم و بعد رفتیم تو خیابون برای مراسم Trick or Treats ، مثل همان قاشق زنی خودمون در شبهای چهارشنبه سوری می ماند. بچه ها با costume های مختلف درب خانه هایی که علامت هالووین دارند - مثلا" کدو حلوایی یا عروسکهای هاولوینی دم در خانه شان گذاشته اند - را می زنند و می گویند: Trick or Treats یا Happy Halloween . آنها هم به بچه ها شکلات و اسباب بازیهای کوچک می دهند. می تونین تصور کنین که این مراسم چقدر برای بچه ها جالبه !!! خلاصه با اینکه من و پسر کوچیکم حالمون زیاد خوب نبود، ولی برای دل پسر بزرگم یک ساعتی در خیابان ها چرخ زدیم و کلی شکلات جمع کردیم. ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:42 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱- بعد از مریضی بچه ها، نوبت به من رسید. چهارشنبه بعداز ظهر از سرکار که برگشتم خونه حال خوبی نداشتم. سردرد، دردهای عضلانی، کمی سرفه، لرز، ... . گفتم آنفلوانزای خوکی رو گرفتم !!! یه کم از کامپیوتر فاصله بگیرید، یه وقت خدای نکرده مبتلا نشید !!! ۲- visa card من اومد. دو تا هم دسته چک سفارش داده بودیم، اون هم رسید که البته ۳۱/۳۱ دلار برامون آب خورد!! ۳- چهارشنبه آقای همسر امتحان زبان داد. level 5 قبول شد و از دو ماهه دیگه کلاسهاش شروع میشه، سه روز در هفته بعد از ظهرها ۹ - ۶ . زودتر هم می تونست بره، ولی کلاسها صبح برگزار می شد و ایشان بخاطر پسر کوچیکه معذوریت دارند. ۴- چهارشنبه شب بالاخره بعد از یک ماه و نیم، ما خورش خوردیم!! اولین خورش در ونکوور!!! تعجب نکنید، ما یک ماه و نیمه خورش نخوردیم!!! چرا؟؟؟ چون برای آقای همسر درست کردن اینجور غذاها فعلا" سخته. من هم بعد از ظهرها که میام خونه واقعا" خسته ام و حوصله آشپزی طولانی مدت را ندارم. ضمن اینکه روزهایی که هوا خوبه معمولا" می زنیم از خونه بیرون و اصلا" خونه نیستیم که بخوایم این غذاها رو درست کنیم. بیشتر غذاهامونو با مرغ و گوشت چرخ کرده درست می کنیم که دو ساعته آماده می شه. یا اینکه از غذاهایی مثل همبرگر، پیتزا، مرغ سوخاری که یک ربعه آماده می شه استفاده می کنیم. خلاصه چهارشنبه شب یک خورش کرفس خوشمزه، محصولی مشترک از من و آقای همسر، خوردیم. جاتون خالی. ۵- پنج شنبه بعد از ظهر از ساعت ۳۰/۸ - ۳۰/۶ در مدرسه ی پسرم به Halloween Dance دعوت شدیم. ورودی برای هر خانواده ۵ دلار بود. برای پسرم از shoppers یک لباس به قول خودش "خوف" خریدیم. لباسش یک ماسک وحشتناک داشت، ولی خودش یک ماسک وحشتناکتر داشت که پسرخاله هاش براش خریده بودند؛ ترجیح داد اونو بزنه. همه ی دوستاش عاشق ماسکش شده بودند و می پرسیدند اینو از کجا خریدین؟؟!!!! پسر کوچیکم هم موش "خونو" ش مراسم در سالن gym مدرسه برگزار شد. همه ی بچه ها به اتفاق خانواده هاشون آمده بودند. مراسم جالبی بود. برای ما تازگی داشت. هر کسی به یک شکلی بود. موزیک می گذاشتند و همه می رقصیدند. چند بار آهنگ thriller مایکل جکسون را گذاشتند و همه مایکل جکسونی می رقصیدند. پسرم این رقص را بلد نبود. یکبار نگاه کرد، یاد گرفت، دفعه ی بعد او هم وارد جمع شد و با بقیه شروع کرد به رقصیدن. کوچیکه هم "خونو" و داس برادرش را بدست گرفته بود و راه می رفت و می رقصید. عاشق موجودات وحشتناکه!!!! لابلای این هیولاها می چرخید و کیف می کرد. خیلی ها از پسر کوچیکم با موش "خونو"ش عکس می انداختند. من هم عکسهای این مراسم را در ادامه ی مطلب گذاشته ام. عکس پسرم با خانم معلمش هم در عکسها هست. شام هم پیتزا و ساندویچ سرو می شد. شب خیلی خوبی بود. ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:21 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بالاخره شنبه بعد از یک هفته بارندگی هوا خوب و آفتابی شد. صبح دو ساعت از طریق وب کم با خانواده ام در ایران ارتباط برقرار کردیم. خیلی مزه داد. اولش تا دیدمشون گریم گرفت ولی بعدش دیگه خوب شدم و کلی بگو بخند کردیم. پسر کپلی برادرم را هم که تازه راه افتاده دیدم. قربونش برم. چند قدم راه می رفت، می خورد زمین، می خندید و دوباره از اول. خلاصه تا حدی از دلتنگی دراومدم. حالا قرار شده شنبه ها مامانم اینا، خواهرم اینا و برادرم اینا دور هم جمع بشن و از این طریق با هم ارتباط داشته باشیم. شنبه ی دیگه هم تولد خواهر جونمه. پیشا پیش تولدش رو تبریک می گم. بعد از ظهر شنبه هم رفتیم برنابی، Metropolis Mall . برای رفتن به برنابی از لانزدل کی تا داون تاون را با sea bus رفتیم و از آنجا sky train سوار شدیم که بخشی از مسیر را از زیر زمین عبور می کند و بخشی دیگر را از روی زمین. جالب بود!! خلاصه یک ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم. مال بزرگ و قشنگی بود. کلی گشت و گذار کردیم و شام هم جاتون خالی رفتیم مک دونالدز و ساعت ۱۰:۳۰ برگشتیم خونه. بچه ها دیدند بهمون خوش گذشته، باهم دست به یکی کردند که از دماغمون دربیارن. نصف شب پسر بزرگم با گریه از خواب بیدار شد گفت مامان خیلی گرممه!! دست زدم به سرش دیدم بله تب داره. استامینوفن بهش دادم. از فردا صبح سرفه و گرفتگی بینی هم به تبش اضافه شد. کوچیکه هم داداشش رو تنها نذاشت!! او هم آبریزش بینی پیدا کرد. پسر بزرگم دو روز مریضیش طول کشید. دوشنبه مدرسه نرفت. روز اول استامینوفن و شربت دیفن هیدرامین وطنی بهش دادم. بهتر شد، ولی برای اینکه زودتر خوب بشه و زیاد ازمدرسه عقب نیافته، رفتم shoppers drug mart شربتی مخصوص تب، درد، سرفه و احتقاق بینی گرفتم به قیمت ۹۶/۹ دلار. یک روز هم از این شربت خورد. خدا رو شکر خوب شد و امروز رفت مدرسه. کوچیکه هم اولش فقط یک آبریزش ساده داشت. یواش یواش احتقاق بینی پیدا کرد و امروز هم از بعد از ظهر تب کرده. دوباره رفتم shoppers یک شربت ضداحتقاق (۴۴/۹ دلار) و یک شربت هم مخصوص تب کودکان (۳۴/۸ دلار) گرفتم. امیدوارم زود خوب بشه. فردا هم آقای همسر امتحان زبان دارند و پسر کوچیکم رو قراره سه چهار ساعتی بذاره مهد کودک.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:52 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دومین دوشنبه ی هر ماه از ساعت ۸:۴۵ الی ۹:۳۰ در مدرسه ی پسرم همایش اولیاء و مربیان است. این برنامه با parent lunch که همسرم شرکت کرد فرق می کنه. باور کنید مطلب تکراری نیست!! والدین به صرف چای و قهوه و کیک دعوت می شوند. من هم این دوشنبه را به خاطر اینکه همسرم امتحان زبان داشت (همان امتحان کذایی که کنسل شد!!!) مرخصی گرفته بودم که بچه را نگه دارم. صبح به اتفاق همسرم رفتیم مدرسه. بعد از صرف قهوه خانمی آمدند سر میز ما و کلی اطلاعات به همراه بروشورهای مربوطه در اختیار ما قرار دادند. در این بروشورها برنامه و تفریحات مختلفی که والدین می توانند به اتفاق فرزندانشان داشته باشند، به همراه تاریخ و محل برگزاری ذکر شده است. بعضی از این برنامه ها رایگان هستند و بعضی دیگر پولی. فلسفه ی این همایشها اطلاع رسانی به والدین تازه وارد است. بسیار هم مفید است. چون واقعا" تازه واردها از این امکانات و برنامه ها بی خبر هستند. مثلا" در یکی از این بروشورها یک برنامه ی خوب و مناسب برای همسرم پیدا کردیم. روزهای دوشنبه و چهارشنبه از ساعت ۹:۳۰ الی ۱۱:۳۰ صبح همسرم می تونه با بچه به John Braithwaite Community Centre بره. آنجا بچه را drop in کنه، آنها بچه را نگه می دارند و همسرم هم دو ساعت وقت آزاد داره می تونه زبان بخونه یا کارهای اینترنتی و یا هر کار دیگه ای که داره رو انجام بده. البته باید حتما" در مرکز حضور داشته باشه. روزهای جمعه هم ۸ - ۶ بعدازظهر فقط پدرها می توانند به اتفاق بچه ها به صرف شام به همین مرکز مراجعه نمایند و خوش بگذرانند. طفلکی مادرها !!!! از آنجا که پسر کوچیکمان دست و پای آقای همسر را گرفته و او نمی تواند به کارهایش رسیدگی کند، تصمیم گرفته ایم که او را با وجود سن کمش به Day Care ببریم. من از قبل فرمهای subsidy را از multicultural society گرفته و پر کرده بودم و چون یک قسمت از این فرم باید توسط مسئول مهد پر می شد، روز دوشنبه با پسرم رفتیم اونجا که هم پسرم را آزمایشی دو ساعت بذارم ببینم راحت می مونه یا نه و هم فرمها را توسط مدیر مهد تکمیل کنیم. علاوه بر فرمهای subsidy، یک سری فرم دیگه مخصوص ثبت نام بچه هم بود که پر کردم و همراه ۱۵۰ دلار پول بی زبان به خانم مدیر تقدیم کردم. این ۱۵۰ دلار به عنوان ودیعه نزد خانم مدیر می ماند و هر زمان که نخواستیم بچه را در مهد بذاریم یکماه جلوتر یک notice به خانم مدیر می دهیم و در آن زمان این پول آزاد می شود. البته همراه این پول ما باید نصف هزینه ی نوامبر را هم پرداخت می کردیم ولی مدیر مهربان حق هم وطنی را بجا آوردند و از ما این پول را نگرفتند. قرار شد همان روزی که بچه را آوردیم (اول نوامبر) شهریه ی کامل را هم پرداخت کنیم. خوشبختانه پسرم هیچ مشکلی نداشت و خیلی خوب با دختر بچه ای که اونجا بود بازی می کرد. لازم به ذکر است که فعلا" فقط همین یک بچه در مهد می باشد ولی از ماه نوامبر تعداد بچه ها به ۸ نفر می رسد، همه زیر ۵ سال. جای خیلی قشنگ و امنی بود. عکسها را در ادامه ی مطلب می توانید ببینید. سه شنبه هم فرمهای subsidy را پست کردم و حالا باید منتظر جواب باشیم. مهد کودکهای اینجا خیلی با ایران فرق داره. در یک ساختمان نسبتا" بزرگ، چهار تا اتاق بزرگ وجود داره، هر کدوم مخصوص یک فعالیت: یکی مخصوص آموزش، دیگری مخصوص رقص و خواب، یکی دیگه مخصوص بازی آزاد و چهارمی مخصوص نمی دونم چی؟؟؟!!!! طفلک مربیهای مهد در ایران هر کدومشون مسئول حدود ۱۰ تا بچه یا شاید هم بیشتر بودند، اونم در یک کلاس نه در این فضای به این بزرگی. اینجا به مربیان اصلا" فشار نمیاد چون بچه ها خودشون با این همه اسباب بازی و امکانات سرگرم می شن. خلاصه آزاده جون، المیرا جون کجائید که ببینید مهد کودک های اینجا رو؟؟؟؟!!!!! وای چقدر حرف زدم خودم خسته شدم وای به حال شما!!!! ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:48 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی دونم چرا امتحان زبان آقای همسر اینقدر سنگین شده !!!! تا حالا سه بار کنسل شده !!! دفعه ی اول تقصیر من بود. هفته ی بعد آقای همسر مجددا" به Lucas Centre مراجعه کردند ولی این بار خانمی که باید امتحان می گرفت مریض شده بود و نیامده بود. امتحان برای بار دوم کنسل شد !!!! و اما دفعه ی سوم: با کمی بررسی متوجه شدیم کلاسهای زبان multiculture بعد از ظهر ها برگزار می شه که برای ما مناسبتره. همسرم یک وقت برای تعیین سطح گرفت. دیروز ساعت ۱۱ در داون تاون امتحان داشت. اما فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟؟؟!!!! آقای همسر تا اونجا رفتند ولی یادشون رفت پاسپورتشان را همراهشان ببرند. ما که از رو نمی ریم. خدا چهارمیشو به خیر کنه !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:1 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ما قسم خوردیم تحت هر شرایطی تعطیلات آخر هفته رو بزنیم از خونه بیرون. به همین خاطر روز شنبه زیر بارون شدید رفتیم price smart food چون از قبل قرار گذاشته بودیم!! دیروز یکشنبه هوا خوب بود و ما بالاخره بعد از یک ماه از نورث ون خارج شدیم و رفتیم Park Royal در west Vancouver . البته آقای همسر قبلا" یکبار به west رفته بود ولی ما نه. Park Royal مال بزرگی است در دو قسمت: بخشی در قسمت شمالی و بخشی دیگر در قسمت جنوبی خیابان Marine Drive. ما همه ی قسمتهای مال را نتونستیم ببینیم. انشاالله دفعه ی بعد. یک مغازه ی اسباب بازی فروشی اونجا بود که بیشتر از اینکه اسباب بازی برای فروش داشته باشه، اسباب بازی برای بازی بچه ها داشت. کلی بچه تو این مغازه مشغول بازی بودند. بچه های من هم تقریبا" نیم ساعتی بازی کردند و آخر سر هم به زور آوردیمشون بیرون. عکسهاشون را در ادامه ی مطلب گذاشته ام. ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:59 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از موقعی که google map اومده کار و کاسبی عکاسهایی مثل من کساد شده. چند وقته می خوام عکس از چشم انداز جلوی خونمون بذارم، می بینم google map قشنگترشو گذاشته. حالا عیب نداره ما هم واسه دل خودمون دو تا عکس از پارک جلوی خونمون (پارک ویکتوریا) در ادامه ی مطلب می ذاریم. این عکسها را از بالکن منزل انداخته ام. ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:58 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز ۱۳ اکتبر، روز Thanksgiving است. قدیمها مردم کانادا در این روز محصولات خود را برداشت می کردند و وظیفه ی خود می دانستند که بخاطر نعمتهای خداوند، مراسم شکرگزاری بجا بیاورند. هفته ی پیش از طریق یکی از دوستان ایرانیم خبردار شدم که به همین مناسبت مراسمی در روز شنبه ساعت ۶ تا ۸ بعد از ظهر در کلیسای St. Catherine's Anglican برگزار می شود. همسرم رفت و بلیط برای شرکت در این مراسم تهیه کرد (البته رایگان). جمعه شب خانمی بنام "وی وین" به ما تلفن زد و گفت من فردا ساعت ۳۰/۵ می یام دنبالتون که با هم بریم کلیسا. ما هم که بدون ماشین سختمون بود، خیلی خوشحال شدیم و از ایشان تشکر کردیم. شنبه راس ساعت ۳۰/۵ خانم "وی وین" با یک نیسان مشکی خیلی توپ (که پسرم هم عاشق این ماشین شد) اومدند دنبال ما. در راه کلی صحبت کردیم و با هم آشنا شدیم. از صحبتهاشون متوجه شدم که ایشان به عنوان نیروی داوطلب در چنین روزهایی در کلیسا کمک می کنند. حدودا" ساعت ۶ رسیدیم کلیسا. چند تا از دوستهای ایرانیمونو دیدیم. سلام احوالپرسی کردیم و سر یک میز نشستیم. قبل از سرو غذا خانمی از پشت میکروفون به مهمانها خوش آمد گفت و بعد هم دعای شکرگزاری را خواند. ما هم همه گفتیم آمین. دختر ها و پسرهای جوان همه مشغول پذیرایی از مهمانها بودند. غذا و نوشیدنی سر میزها می آوردند. غذای مخصوصی که در این روز سرو می شود بوقلمون است. بشقابهای غذا حاوی تکه های بوقلمون، پوره ی سیب زمینی، تکه های نان و سبزیجاتی مثل نخود فرنگی و هویج و کرفس بود. غذای خوشمزه ای بود. یک زمین بازی هم کنار سالن ما بود که بچه ها حسابی سرگرم بازی شده بودند. غذاشون رو هم همانجا خوردند. بعد از غذا به عنوان دسر، پای سیب و پای کدو حلوایی به همراه بستنی سرو کردند. در سالن عروسکهای خوشگلی بنام scarecrow وجود داشت. این عروسکها که قدیمها آنها را در مزارع می گذاشتند تا کلاغها محصولات را نخورند، سنبل این روز هستند (همان مترسک خودمان هستند ولی خیلی خوشگلتر). عکس این عروسکها را می توانید در ادامه ی مطلب ببینید. کلا" کانادایی ها مردمان خونگرم و مهربانی هستند. بخاطر همین مسئله آدم اینجا خیلی احساس غریبی نمی کنه. در مهمانی همسرم رفت به بچه ها سر بزنه و من برای چند دقیقه تنها شدم. بلافاصله یک خانم کانادایی مسن آمدند سر میز من، خوش آمد گفتند، نشستند و با هم مشغول صحبت شدیم. کلی از خودش برام گفت که کجا زندگی می کنه و چکار می کنه. از من هم سئوالهایی می پرسید که کی آمده ایم؟ کجا زندگی می کنیم؟ چکار می کنیم؟ و ... خلاصه سرم حسابی گرم شد تا همسرم اومد. ساعت ۸ هم خانم "وی وین" گفت آماده اید که بریم. گفتیم بله. ایشان زحمت کشیدند مارو تا خانه رساندند. شب خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت. جای همه ی دوستان خالی. اینم از دومین مراسم کانادایی. ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:20 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دو هفته پیش برای خرید رفته بودیم وال مارت. به قسمت اسباب بازیها و وسایل هالووین رسیدیم. کلی عروسک و ماسکهای وحشتناک اونجا بود و بچه های من هم لابلای این هیولا میولاها می لولیدند. پسر کوچیکم یک موش خیلی زشت و وحشتناکی را از بین اسباب بازی ها انتخاب کرد و برداشت. حالا دیگه شبها که می خواد بخوابه باید این موش رو بغل کنه. والا من آدم بزرگ ازش می ترسم تعجبم این بچه ی کوچیک چه جوری از این خوشش اومده. پسر بزرگم تو این سن که بود، شبها یک تدی و یک پیشی ملوس داشت که بغلشون می کردو می خوابید حالا این کوچیکه رو ببینید با چی می خوابه!!!!!!!! چقدر روحیه ی این دو تا برادر به هم نزدیکه!!!!!!!!! عکس "خونو" را در ادامه ی مطلب ببینید. ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:28 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||