|
ازخداخواستم به من همه چیزدهدتااززندگی لذت ببرم.خدا گفت: به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری!
|
|
|
|
||||
|
د و سه هفته بود به فکر خرید ماشین افتاده بودیم. بخاطر اینکه بارونهای شبانه روزی اینجا تقریبا" خونه نشینمان کرده بود. فقط برای کارهای ضروری بیرون می رفتیم. حوصله مون تو خونه سر می رفت. روز تولد پسر کوچیکم تصمیم گرفتیم یک ماشین بخریم تا حداقل در روزهای بارونی هم بتونیم بچه ها را بیرون ببریم. طبق معمول با عباس آقای عزیز تماس گرفتیم. ماشاالله منبع اطلاعات هستند. در مورد همه چیز اطلاعات کامل دارند. خلاصه ایشان تلفن یکی از اقوامشان که نمایشگاه اتومبیل دارند را به ما دادند. تماس گرفتیم و بعد از کلی بالا و پایین کردن مدلها و قیمتها، با خرید یک تویوتا Corolla مدل ۹۹ به توافق رسیدیم. امروز همسرم به نمایشگاه ایشان در داون تاون رفتند و ماشین را معامله کردند و آوردند. تویوتا Corolla مدل ۱۹۹۹، اتوماتیک، کارکرد ۱۰۰،۰۰۰ کیلومتر، رنگ مشکی، قیمت تمام شده ۵۰۰۰ دلار. یعنی قیمت ماشین ۴۱۰۰ دلار، به اضافه ی هزینه ی بنگاه ۲۹۵ دلار، به اضافه ی ۱۲ درصد مالیات. بیمه را هم چون تازه وارد هستیم، فول آپشن (کامل) برداشتیم، که به قول کاناداگراف عزیز شاهدان تصادف را هم پوشش می دهد!!!! در جواب بعضی از دوستان که در مورد قیمت ماشین سئوال می فرمایند، باید بگویم اینجا ماشین از ۴۵۰ دلار هست به بالا!!! یکی از دوستان ما یک ماشین به قیمت ۴۵۰ دلار خریده، ۸۰۰ دلار هم خرجش کرده الان از ماشینش کاملا" راضیه. بستگی به سلیقه و نظر خودتان دارد. ما چون بچه دار هستیم، ترجیح دادیم یک ماشین رو به راه بخریم که موقع رانندگی اذیتمون نکنه. امیدواریم همینطور باشه. ما تا ۱۸ دسامبر (که ۳ ماه بعد از ورودمان می شود) می توانیم با تصدیقهای ایرانی مان اینجا رانندگی کنیم. ولی بعدش باید گواهی نامه ی اینجا را بگیریم. آقای همسر یکی دو ماهه که آئین نامه می خونه و الان آماده ست برای امتحان، ولی من متاسفانه هنوز شروع نکرده ام. راستش بعد از ظهرها که میام خونه خیلی خسته ام حوصله ی این کتاب رو ندارم. ضمن اینکه هفته ای سه روز بعد از ظهرها ۹ - ۶ همسر به کلاس زبان می رود و باید با بچه ها باشم. ولی مجبورم، باید هر چه زودتر کتاب را دست بگیرم. بعدا" در یک هوای خوب و غیر بارونی! عکس ماشین را در همین پست خواهم گذاشت.
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 5:27 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
لیلای عزیز داستان زیر را برایم فرستاد، حیفم اومد که لذت خواندن آن را با شما شریک نشوم: روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگي ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟ پاسخ دادم : بلی. فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كرد. خداوند در ادامه فرمود: آيا می دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی. من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می كشی! از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم. گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی...
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام …
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:9 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز تولد دو سالگی پسر کوچیکمو جشن گرفتیم. البته روز اصلی اش فردا ۲۲ نوامبر است، ولی من فردا کار دارم بخاطر همین، امروز با یک کیک شکلاتی خوشمزه، بادکنک و چند تا کادو تولدش را خودمون چهارتایی برگزار کردیم. عزیز دل مامان تولدت مبارک!! بهترینها را برایت آرزو میکنم. امیدوارم همیشه سالم و شاد و تندرست باشی. یادم میاد پارسال چه تولد مفصلی برای یک سالگی اش گرفتیم ولی امسال چه غریبانه!!! خانواده هامون همه از ایران زنگ زدند و تولدش را تبریک گفتند. دو تا عکس هم در ادامه ی مطلب گذاشته ام.
پی نوشت: ضمنا" خواستم گودبای پارتی وبلاگی یکشنبه شب را یادآوری کنم که برای دو تن از دوستان خوب مان خورشید شب مهاجر و سارای عزیز در وبلاگ های شان ترتیب داده شده است. با تشریف فرمائی خود مهمانی این عزیزان را گرم کنید. برایشان آرزوی موفقیت دارم. ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 1:51 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در پست قبلی یکی از فاکتورهای مهم در خصوص مهاجرت را مطرح کردم و گویا بهانه ای برای دردِدل دوستان عزیز شد. خوب بد هم نیست یه کم دلِ مون خالی شد. در این پست می خواهم سه فاکتور دیگر در این راستا را مطرح کنم. در امر مهاجرت علاوه بر داشتن انگیزه و دلیل منطقی، بهتر است روحیه ی challenging داشته باشید. کسی که تغییر پذیر باشد و آمادگی داشته باشد؛ هر زمان که لازم شد زندگی را از صفر شروع کند (البته منظور تغییراتی که رو به پیشرفت باشد) در این جا موفقیت بیشتری به دست می آورد. خیلی ها نمی توانند به راحتی ثبات زندگی شان را به هم بزنند. در ایران دوستی داریم که همیشه از دست خانمش گله دارد؛ چون ایشان هیچ وقت به همسرشان اجازه ی برداشتن قدم های بزرگ را نمی دهد. می گوید خانه و ماشین و درآمد خوب داریم؛ برای چی ریسک کنیم!! این را خوب می دانید؛ که این جا مجبور هستید در ابتدا زندگی تان را تقریباً از نو و حتی در سطحی پایین تر از ایران شروع کنید. اگر فکر کردن به زندگی مرفه و راحت تان در ایران ناراحت تان می کند؛ مطمئن باشید این جا قدم های تان را خیلی سست و توام با شک برمی دارید و با مقایسه هایی که بین این جا و ایران انجام می دهید؛ قدرت و انرژی را از خودتان می گیرید. اگر در مهاجرت مصمم هستید؛ روحیه خود را تقویت کنید و خود را برای یک مبارزه ی سخت آماده سازید. من خودم روحیه ی بسیار challengingدارم. از زندگی یکنواخت و با ریتم کند لذت نمی برم. به همین علت سختی های این جا را (به جز دلتنگی ) می توانم تحمل کنم؛ چون می دانم برای آینده ای بهتر تلاش می کنم. فاکتور سوم زبان است. زبان را جدی بگیرید و آموزش آن را به این جا موکول نکنید. ابزار اصلی یک مهاجر زبان است. از هر فرصتی در ایران برای یادگیری زبان استفاده کنید. فکر نکنید در محیط به راحتی زبان را یاد می گیرید. به نظر من در محیط آدم بیشتر fluent و native like می شود. فاکتور چهارم سرمایه است. در این خصوص اطلاعات بسیار خوب و تقریباً کاملی؛ دوستان وبلاگی در پست های شان آورده اند و تقریباً همه می دانند که هزینه ی زندگی در قسمت های مختلف کانادا چقدر است. من خیلی کلی در مورد نورث ونکوور می گم که این جا یک خانواده ی چهار نفره مثل ما با ماهی 3000 دلار به راحتی می توانند زندگی کنند. من هزینه های خودمان را تقریبی ذکر می کنم که البته بعد از دو ماه نمی شه بیلان بست. احتمالاً در ماه های بعدی اعداد و ارقام تغییر خواهند کرد: اجاره ی منزل 1095 دلار مهد کودک 350 دلار موبایل 35 دلار (350 دقیقه در ماه) لازم به ذکر است من چون خدمات تلفنی خیلی خوبی از شرکت دریافت می کنم در نتیجه plan ارزان روی موبایل برداشته ایم. اینترنت Shaw ؛ سه ماه اول ماهانه 20 دلار و ازماه چهارم 45 دلار تلفن 10 دلار ؛ البته هزینه ی تلفن بالاتر از این است ولی من از شرکت plan های خوب می گیرم. شما خودتان 30 – 20 دلار به این رقم اضافه کنید. خورد و خوراک 900 – 600 دلار بیمه ی درمانی و هزینه ی ماشین و غیره هم هنوز شامل حال ما نشده؛ ولی در آینده ای نزدیک به این ارقام اضافه می شود. ماه اول هزینه خیلی بیش تر از این می شود؛ چون به هر حال یک سری وسایل برای منزل باید تهیه شود. با توجه به مطالب فوق خودتان محاسبه کنید و پس انداز به اندازه ی یک سال و حتی بیش تر از آن بیاورید که اگر چند ماه مجبور شدید از جیب بخورید؛ دچار استرس نشوید و باخیال راحت و آرامش بتوانید دنبال کار بگردید. آخرین فاکتور مسئله ی سلامتی است. در این جا فشار و استرس در ماه های اول خیلی بالاست. باید بدن تان را قوی نگه دارید تا هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی در وضعیت خوبی قرار داشته باشید و بتوانید روی کارها تمرکز لازم را داشته باشید و در هر مورد بهترین تصمیم را بگیرید. دو راه اساسی برای این کار وجود دارد. اول ورزش و دوم استفاده ازمکمل ها و آنتی اکسیدان ها. من و همسرم مرتب از مکمل و آنتی اکسیدان هایی مثل ویتامین C (سلطان ویتامین ها)؛ مولتی ویتامین؛ ویتامین E ؛ کیو تن (Q10) ؛ امگا 3 (Omega 3) و کلسیم به همراه آب فراوان استفاده می کنیم. این مواد هم مقاومت بدن را بالا می برند و هم باعث دفع سموم از بدن می شوند؛ در نتیجه بدن در وضعیت روحی و فیزیکی مناسبی قرار می گیرد. من به اندازه ی مصرف 6 ماه مون؛ از نوع خارجی که جذب بالا و بهتری دارد آورده ام؛ ولی این جا هم به وفور از این داروها پیدا می شه که تقریباً هم قیمت ایران می باشند و بلکه ارزان تر هم. در مورد ورزش باید گفت که در بدو ورود اختصاص دادن وقت و هزینه برای این کار خیلی امکان پذیر نیست؛ ولی برای بعضی از ورزش ها لازم نیست هزینه ای بپردازید؛ فقط یه کم همت می خواهد. من و آقای همسر تصمیم گرفته ایم شب ها وقتی بچه ها می خوابند؛ با این که آن موقع هر دو خیلی خسته هستیم. حداقل یک ربع و اگر شد نیم ساعت؛ دور پارک جلوی منزل مان بدویم. نه وقت زیادی می برد و نه هزینه ای؛ ولی کلی اثرات مثبت در بر دارد. دیگه چیزی در این خصوص به ذهنم نمی رسد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 21:13 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این پست را می خواهم در مورد مهاجرت و مهاجران بنویسم. به نظر من مهاجران باید با چشم باز مهاجرت کنند. باید برای خودشان به اندازه ی کافی دلایل منطقی و انگیزه ی محکم برای مهاجرت داشته باشند؛ در غیر این صورت؛ این جا خیلی بهشون سخت می گذره. صرف این که همه دارند از ایران خارج می شوند؛ شما هم بار سفر نبندید. زندگی در غربت سختی های خاص خودش را دارد. واقع بین باشید و چشمتان را به حقایق نبندید. من برای خودم به اندازه ی کافی دلایل منطقی برای مهاجرت داشتم. مهم ترین انگیزه ی من سلامتی و آینده ی فرزندانم بود. این بچه های معصوم به خواست خودشان به این دنیا نیامده اند، پس من مسئول آینده ی آنان هستم و اگر کاری از دستم برمی آید، باید برایشان انجام دهم. من همیشه فکر می کردم در این دنیا هیچ رسالتی مهم تر از پرورش بچه های سالم هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی ندارم. هنوز هم بر این باور هستم. دلم نمی خواست بچه هایم مثل خودم در ظلم، وحشت؛ اضطراب و ناامنی بزرگ شوند. نسل ما نسل سوخته است. همه چیز را تجربه کردیم. انقلاب، جنگ، قحطی، زلزله و بدترینش کشت و کشتارها و وحشی گری های اخیر. هرکدام از این فجایع کافی است تا وضعیت روحی و روانی یک جوان را تا آخر عمرش به هم بریزد. حالا تصور کنید از ما چه مانده! من دو تا پسر دارم. دلم نمی خواست وقتی آن ها بزرگ شدند و برای تفریح خواستند با دوستان شان بیرون بروند تنم بلرزد که مبادا به خاطر بلند کردن صدای موزیک یا بلند بودن موهای شان یا بگو و بخند و شادی دستگیرشان کنند. دلم نمی خواست که وقتی به یک پارتی دعوت می شوند بهشان بگویم: نه اجازه ندارید بروید؛ شادی کردن در ایران خطرناکه و شاید توسط نیروهای انقلابی دستگیر و شکنجه بشین. جوانی که سراپا شور و هیجان و انرژیه؛ مگه این حرف ها تو کله اش فرو می ره. چقدر از دوست های ما را بچه هاشونو تو پارتی گرفتند و مورد توهین و ضرب و شتم قرار دادند!!! واسه چی؟؟؟ چون رقصیدند و خوش گذروندند!!! من هنوز خاطرات تلخ دهه ی ۶۰ را از یاد نبرده ام. ۱۳ - ۱۲ ساله بودم و سه روز در هفته با دوستم به کلاس زبان می رفتیم. بارها و بارها کمیته جلوی ما دو تا دختر بچه رو گرفت که چرا کاکلتون از روسری زده بیرون؟ چرا می خندید؟ چرا در خیابان گوجه سبز می خورید؟ شایدباور نکنید صدای پاترول کمیته هنوز تو گوشمه. وقتی این صدا را از پشت سرمون می شنیدیم قلبمون می ریخت! آن اضطراب ها الان اثرش را گذاشته. همه مون شدیم یک رشته عصب لخت. با کوچکترین تحریکی همه عصبی می شیم. مامان من ۷۰ سالشه ولی صبر و حوصله و آرامشش از من خیلی بیشتره !! چرا؟؟؟ هنوز یادم نرفته که ماه رمضان ها مردم را به خاطر خوردن و آشامیدن شلاق می زدند. دخترها را به طرز وحشیانه می گرفتند و آرایش صورت شان را پاک می کردند! و هنوز یادم نرفته دوران موشک باران را که هر کسی به گوشه ای اطراف تهران پناه برده بود، مدارس تعطیل شده بود و از تلویزیون به بچه ها درس می دادند. امتحانات ثلث سوم در پناهگاه ها برگزار می شد. زیاد راه دور نرویم. پسر دومم را حامله بودم. یک شب می خواستیم بریم تیراژه. شهریور ۸۶ بود. هوا خیلی گرم بود و من هم نمی توانستم جوراب پام کنم. یک دامن بلند تا مچ پام پوشیدم با مانتو. در همان ایام هم؛ بگیر و ببندهای وحشیانه ای سرگرفته بود. با ترس و لرز از ماشین پیاده شدیم تا رسیدیم جلوی ساختمان تیراژه. دو تا خانم چادری پریدند جلوی من. قلبم به تپش افتاده بود که مبادا منو بگیرند و ببرند. گفتند خانم شما از پله که بالا می رین یه کم از پاتون معلوم می شه. برین جوراب بخرین پاتون کنین. در حالی که دامن من آن قدر بلند بود که تقریباً به زمین می کشید. حالا شما تصور کنید این اضطراب و بالا رفتن ضربان قلب من چه لطمه ای به خودم و بچه ی تو شکمم وارد کرده !!!! پسرهای خواهر من ۲۰ ساله هستند. ماشاالله خوشگل و خوش تیپ با موهای بلند. شب ها اگر یک ساعت دیرتر از ساعت مقرر بیان خونه؛ خواهرم حالش بد می شه. چون تا حالا چند بار به تیپ و موهای این بچه ها گیر داده اند!!! داستان به این جا ختم نمی شه. بعد از مسئله ی امنیت می رسیم به مسئله ی سلامتی. سلامتی آدم ها بی ارزش ترین چیز در ایرانه! آب و هوای آلوده و مسموم که داریم!! غذاهای هورمونی و فاقد ارزش غذایی که داریم!! امواج پارازیتی هم که غوغا می کنه (یاد آهنگ "حالا که جیبم خالیه" تتلو افتادم!!). چرا در این سال های اخیر این قدر آمار امراضی مثل سرطان، ام اس، مسمومیت با سرب، آلزایمر و غیره بالا رفته. تازه در ایران آمار واقعی را اعلام نمی کنند. ۱۰ سال پیش کی می دونست مسمومیت با سرب یعنی چه؟ سال ۸۷ جلوی مدرسه ی پسرم یک دکل ایرانسل نصب کردند. ما مادر پدرها همه به این قضیه معترض شدیم که این دکل باید از جلوی مدرسه برداشته شود. کلی اعتراض به آموزش و پرورش، مخابرات و ... بردیم. چند روزی هم جلوی این اماکن تجمع کردیم. هیچ یک از این مقامات ترتیب اثری ندادند. فقط ما را مثل توپ فوتبال از این مرکز به اون مرکز پاس می دادند. خدا می دونه اون یک سال چی به من گذشت. در چند مقاله خوانده بودم که امواج این دکل ها روی مغز استخوان بچه های کم سن اثر می گذارد و ۱۵ - ۱۰ سال بعد بچه دچار مشکلات خونی از جمله سرطان خون می شوند. از عوارض دیگر این امواج سردرد، سرگیجه، بی حوصلگی، بی اشتهایی و احساس خستگی بود. پسر من هر روز می آمد خونه می گفت مامان سرم درد می کنه. همیشه بی اشتها بود. صبح ها به زور دو لقمه صبحانه می خورد و با همون دو لقمه حالت تهوع پیدا می کرد. شاید باورتون نشه ۶ ماه پسرمو دوا و درمان می کردیم. پیش سه تا دکتر فوق تخصص بیماری های خونی اطفال بردیم. آزمایشات مختلف خون مخصوص سنجش آهن و فاکتورهای دیگر خون ازش گرفتند. نتایج آزمایشات را بردیم بیمارستان فوق تخصصی کودکان نشان دادیم و خیلی کارهای دیگه تا خیال مان راحت شد بچه مشکل خونی نداره. خیلی از مادر پدرها سال بعدش مدرسه ی بچه شون را عوض کردند. ما هم خوشبختانه سال بعد دیگه ایران نبودیم. الان این جا پسرم ماشاالله روزی ۴ وعده غذای کامل می خوره! از من غذاش بیش تر شده ! ایران که بودیم به زور ماهی ۳۰۰ - ۲۰۰ گرم وزن می گرفت. اینجا ماشاالله ۲ کیلو وزنش اضافه شده. علتش علاوه بر تمیزی آب و هوا، کاهش استرس و اضطرابه !! در مدارس این جا هیچ فشاری روی بچه ها نیست. در منزل که اصلا" درس و مشق ندارند. برعکس ایران که بچه ی کلاس اول؛ هفت روز هفته تکلیف شب داشت. هم خودش و هم ما؛ هفت روز هفته مشغول بودیم. اگر یک هفته یادم می رفت ناخن هایش را بگیرم، طفلکی سر کلاس انگشت هایش را از معلمش پنهان می کرد که مبادا خانم معلم ناخن های یک میلیمتریش !! را ببیند. اینجا اصلا" به ناخن ها و موهای بچه ها کار ندارند. خیلی از بچه ها موهایشان بلند است. روز عکاسی، بعضی از بچه ها برای زیبایی در عکس، موهایشان را سبز و زرد و صورتی کرده بودند. برای پسر من این چیزها خیلی عجیب و غریبه!! واقعیت اینه که بچه تو این سن باید شاد باشه و بازی کنه؛ نه این که تو سربازخونه درس بخونه. همین دلایل برای من کافی است که از تصمیمی که گرفته ام احساس رضایت کنم. سختی های زیادی پیش رو داریم؛ ولی این سختی ها غافلگیرمون نمی کنه. از قبل پیش بینی این روزها را می کردیم. آگاهانه چنین تصمیمی گرفتیم. در انتظار یک زندگی رویایی نبودیم که حالا مثلا" با کوچک شدن خانه یا بی ماشین شدن و غیره تو ذوق مون بخوره. همه این واقعیت را می دانیم که زندگی سخت است. همیشه باید برای به دست آوردن چیزی، بهایی بپردازیم. من ایران و هم وطن هایم را دوست دارم. از زندگی در غربت بیزارم، ولی وقتی آینده ی بچه هایم مطرح می شه، قضیه فرق می کنه. ما تا قبل از بچه دار شدن اصلا" تو فکر خارج رفتن نبودیم. همسرم گرین کارت آمریکا را داشت؛ ولی یک دفعه تصمیم گرفت که ازدواج کنه و بمونه ایران. ما دیگه به اون شرایط عادت کرده بودیم و خیلی از حق و حقوق هایمان را از یاد برده بودیم. ولی وقتی پسر اول مون به دنیا آمد، دیدگاه ما به زندگی تغییر کرد. تازه کمبودها و مشکلات کشورمان نمود پیدا کرد؛ و این مسئله ما را بر آن داشت تا تصمیم به مهاجرت گرفتیم. خدا رو شکر در این یک ماه و نیم هم که اومدیم کانادا، هنوز سختی به آن معنی نکشیده ایم. جز دلتنگی - آن هم برای من - چیز دیگه ای نبوده. ما برای روزهای خیلی سخت تر از این خودمون را آماده کرده ایم. زندگی در یک خانه ی بزرگ، داشتن وسایل شیک و لوکس، فرش های ابریشم، ماشین، پست و مقام و رتبه های عالی کاری و ... ، سلامت، آرامش و امنیت نمی آورد. اگر یک روزی خدایی نکرده یک مو از سر بچه مون کم بشه حاضریم تمام این ها را بدهیم تا بچه مون دوباره سلامتی شو به دست بیاره. من به کیفیت زندگی فکر می کنم نه به کمیت آن. خلاصه ی کلام این که: "مهاجران عزیز، با چشمان باز مهاجرت کنید."
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:43 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شنبه ۳۱ اکتبر، روز هالووین و خوشبختانه روز خوبی برای ما بود. صبح طبق معمول هر هفته، باخانواده ام در ایران ارتباط برقرار کردیم، دیدارها تازه شد و سرحال شدیم. بعد از ظهر، دوست عزیزمون عباس آقا تماس گرفتند و گفتند کارتهای PR تون رسیده (من در فرودگاه آدرس ایشان را داده بودم). دقیقا" بعد از ۶ هفته کارتها رسید. قرار شد بیایند دنبالم هم کارتها را بدهند و هم برای خرید بریم Costco . آقای همسر هم قرار بود برای جشن هالووین، بچه ها را ببرند John Braithwaite Community Centre واقع در خیابان یکم لانزدل. من با عباس آقا و همسرشون رفتم خرید. بعد از ظهر ساعت ۷ به بچه ها ملحق شدم. برنامه ی خوبی برای بچه ها داشتند. صورت بچه ها را نقاشی می کردند، بازی و موزیک و ... . یک اتاق هم اونجا بود پر از مارهای بی خطر!!! هر کس دوست داشت مارها را به گردن می انداخت و باهاشون عکس می گرفت. پسرم هم تو این جور برنامه ها همیشه پیش قدمه. عکسها را در ادامه ی مطلب می توانید ببینید. تقریبا" یک ساعت آنجا بودیم و بعد رفتیم تو خیابون برای مراسم Trick or Treats ، مثل همان قاشق زنی خودمون در شبهای چهارشنبه سوری می ماند. بچه ها با costume های مختلف درب خانه هایی که علامت هالووین دارند - مثلا" کدو حلوایی یا عروسکهای هاولوینی دم در خانه شان گذاشته اند - را می زنند و می گویند: Trick or Treats یا Happy Halloween . آنها هم به بچه ها شکلات و اسباب بازیهای کوچک می دهند. می تونین تصور کنین که این مراسم چقدر برای بچه ها جالبه !!! خلاصه با اینکه من و پسر کوچیکم حالمون زیاد خوب نبود، ولی برای دل پسر بزرگم یک ساعتی در خیابان ها چرخ زدیم و کلی شکلات جمع کردیم. ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:42 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱- بعد از مریضی بچه ها، نوبت به من رسید. چهارشنبه بعداز ظهر از سرکار که برگشتم خونه حال خوبی نداشتم. سردرد، دردهای عضلانی، کمی سرفه، لرز، ... . گفتم آنفلوانزای خوکی رو گرفتم !!! یه کم از کامپیوتر فاصله بگیرید، یه وقت خدای نکرده مبتلا نشید !!! ۲- visa card من اومد. دو تا هم دسته چک سفارش داده بودیم، اون هم رسید که البته ۳۱/۳۱ دلار برامون آب خورد!! ۳- چهارشنبه آقای همسر امتحان زبان داد. level 5 قبول شد و از دو ماهه دیگه کلاسهاش شروع میشه، سه روز در هفته بعد از ظهرها ۹ - ۶ . زودتر هم می تونست بره، ولی کلاسها صبح برگزار می شد و ایشان بخاطر پسر کوچیکه معذوریت دارند. ۴- چهارشنبه شب بالاخره بعد از یک ماه و نیم، ما خورش خوردیم!! اولین خورش در ونکوور!!! تعجب نکنید، ما یک ماه و نیمه خورش نخوردیم!!! چرا؟؟؟ چون برای آقای همسر درست کردن اینجور غذاها فعلا" سخته. من هم بعد از ظهرها که میام خونه واقعا" خسته ام و حوصله آشپزی طولانی مدت را ندارم. ضمن اینکه روزهایی که هوا خوبه معمولا" می زنیم از خونه بیرون و اصلا" خونه نیستیم که بخوایم این غذاها رو درست کنیم. بیشتر غذاهامونو با مرغ و گوشت چرخ کرده درست می کنیم که دو ساعته آماده می شه. یا اینکه از غذاهایی مثل همبرگر، پیتزا، مرغ سوخاری که یک ربعه آماده می شه استفاده می کنیم. خلاصه چهارشنبه شب یک خورش کرفس خوشمزه، محصولی مشترک از من و آقای همسر، خوردیم. جاتون خالی. ۵- پنج شنبه بعد از ظهر از ساعت ۳۰/۸ - ۳۰/۶ در مدرسه ی پسرم به Halloween Dance دعوت شدیم. ورودی برای هر خانواده ۵ دلار بود. برای پسرم از shoppers یک لباس به قول خودش "خوف" خریدیم. لباسش یک ماسک وحشتناک داشت، ولی خودش یک ماسک وحشتناکتر داشت که پسرخاله هاش براش خریده بودند؛ ترجیح داد اونو بزنه. همه ی دوستاش عاشق ماسکش شده بودند و می پرسیدند اینو از کجا خریدین؟؟!!!! پسر کوچیکم هم موش "خونو" ش مراسم در سالن gym مدرسه برگزار شد. همه ی بچه ها به اتفاق خانواده هاشون آمده بودند. مراسم جالبی بود. برای ما تازگی داشت. هر کسی به یک شکلی بود. موزیک می گذاشتند و همه می رقصیدند. چند بار آهنگ thriller مایکل جکسون را گذاشتند و همه مایکل جکسونی می رقصیدند. پسرم این رقص را بلد نبود. یکبار نگاه کرد، یاد گرفت، دفعه ی بعد او هم وارد جمع شد و با بقیه شروع کرد به رقصیدن. کوچیکه هم "خونو" و داس برادرش را بدست گرفته بود و راه می رفت و می رقصید. عاشق موجودات وحشتناکه!!!! لابلای این هیولاها می چرخید و کیف می کرد. خیلی ها از پسر کوچیکم با موش "خونو"ش عکس می انداختند. من هم عکسهای این مراسم را در ادامه ی مطلب گذاشته ام. عکس پسرم با خانم معلمش هم در عکسها هست. شام هم پیتزا و ساندویچ سرو می شد. شب خیلی خوبی بود. ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:21 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بالاخره شنبه بعد از یک هفته بارندگی هوا خوب و آفتابی شد. صبح دو ساعت از طریق وب کم با خانواده ام در ایران ارتباط برقرار کردیم. خیلی مزه داد. اولش تا دیدمشون گریم گرفت ولی بعدش دیگه خوب شدم و کلی بگو بخند کردیم. پسر کپلی برادرم را هم که تازه راه افتاده دیدم. قربونش برم. چند قدم راه می رفت، می خورد زمین، می خندید و دوباره از اول. خلاصه تا حدی از دلتنگی دراومدم. حالا قرار شده شنبه ها مامانم اینا، خواهرم اینا و برادرم اینا دور هم جمع بشن و از این طریق با هم ارتباط داشته باشیم. شنبه ی دیگه هم تولد خواهر جونمه. پیشا پیش تولدش رو تبریک می گم. بعد از ظهر شنبه هم رفتیم برنابی، Metropolis Mall . برای رفتن به برنابی از لانزدل کی تا داون تاون را با sea bus رفتیم و از آنجا sky train سوار شدیم که بخشی از مسیر را از زیر زمین عبور می کند و بخشی دیگر را از روی زمین. جالب بود!! خلاصه یک ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم. مال بزرگ و قشنگی بود. کلی گشت و گذار کردیم و شام هم جاتون خالی رفتیم مک دونالدز و ساعت ۱۰:۳۰ برگشتیم خونه. بچه ها دیدند بهمون خوش گذشته، باهم دست به یکی کردند که از دماغمون دربیارن. نصف شب پسر بزرگم با گریه از خواب بیدار شد گفت مامان خیلی گرممه!! دست زدم به سرش دیدم بله تب داره. استامینوفن بهش دادم. از فردا صبح سرفه و گرفتگی بینی هم به تبش اضافه شد. کوچیکه هم داداشش رو تنها نذاشت!! او هم آبریزش بینی پیدا کرد. پسر بزرگم دو روز مریضیش طول کشید. دوشنبه مدرسه نرفت. روز اول استامینوفن و شربت دیفن هیدرامین وطنی بهش دادم. بهتر شد، ولی برای اینکه زودتر خوب بشه و زیاد ازمدرسه عقب نیافته، رفتم shoppers drug mart شربتی مخصوص تب، درد، سرفه و احتقاق بینی گرفتم به قیمت ۹۶/۹ دلار. یک روز هم از این شربت خورد. خدا رو شکر خوب شد و امروز رفت مدرسه. کوچیکه هم اولش فقط یک آبریزش ساده داشت. یواش یواش احتقاق بینی پیدا کرد و امروز هم از بعد از ظهر تب کرده. دوباره رفتم shoppers یک شربت ضداحتقاق (۴۴/۹ دلار) و یک شربت هم مخصوص تب کودکان (۳۴/۸ دلار) گرفتم. امیدوارم زود خوب بشه. فردا هم آقای همسر امتحان زبان دارند و پسر کوچیکم رو قراره سه چهار ساعتی بذاره مهد کودک.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:52 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دومین دوشنبه ی هر ماه از ساعت ۸:۴۵ الی ۹:۳۰ در مدرسه ی پسرم همایش اولیاء و مربیان است. این برنامه با parent lunch که همسرم شرکت کرد فرق می کنه. باور کنید مطلب تکراری نیست!! والدین به صرف چای و قهوه و کیک دعوت می شوند. من هم این دوشنبه را به خاطر اینکه همسرم امتحان زبان داشت (همان امتحان کذایی که کنسل شد!!!) مرخصی گرفته بودم که بچه را نگه دارم. صبح به اتفاق همسرم رفتیم مدرسه. بعد از صرف قهوه خانمی آمدند سر میز ما و کلی اطلاعات به همراه بروشورهای مربوطه در اختیار ما قرار دادند. در این بروشورها برنامه و تفریحات مختلفی که والدین می توانند به اتفاق فرزندانشان داشته باشند، به همراه تاریخ و محل برگزاری ذکر شده است. بعضی از این برنامه ها رایگان هستند و بعضی دیگر پولی. فلسفه ی این همایشها اطلاع رسانی به والدین تازه وارد است. بسیار هم مفید است. چون واقعا" تازه واردها از این امکانات و برنامه ها بی خبر هستند. مثلا" در یکی از این بروشورها یک برنامه ی خوب و مناسب برای همسرم پیدا کردیم. روزهای دوشنبه و چهارشنبه از ساعت ۹:۳۰ الی ۱۱:۳۰ صبح همسرم می تونه با بچه به John Braithwaite Community Centre بره. آنجا بچه را drop in کنه، آنها بچه را نگه می دارند و همسرم هم دو ساعت وقت آزاد داره می تونه زبان بخونه یا کارهای اینترنتی و یا هر کار دیگه ای که داره رو انجام بده. البته باید حتما" در مرکز حضور داشته باشه. روزهای جمعه هم ۸ - ۶ بعدازظهر فقط پدرها می توانند به اتفاق بچه ها به صرف شام به همین مرکز مراجعه نمایند و خوش بگذرانند. طفلکی مادرها !!!! از آنجا که پسر کوچیکمان دست و پای آقای همسر را گرفته و او نمی تواند به کارهایش رسیدگی کند، تصمیم گرفته ایم که او را با وجود سن کمش به Day Care ببریم. من از قبل فرمهای subsidy را از multicultural society گرفته و پر کرده بودم و چون یک قسمت از این فرم باید توسط مسئول مهد پر می شد، روز دوشنبه با پسرم رفتیم اونجا که هم پسرم را آزمایشی دو ساعت بذارم ببینم راحت می مونه یا نه و هم فرمها را توسط مدیر مهد تکمیل کنیم. علاوه بر فرمهای subsidy، یک سری فرم دیگه مخصوص ثبت نام بچه هم بود که پر کردم و همراه ۱۵۰ دلار پول بی زبان به خانم مدیر تقدیم کردم. این ۱۵۰ دلار به عنوان ودیعه نزد خانم مدیر می ماند و هر زمان که نخواستیم بچه را در مهد بذاریم یکماه جلوتر یک notice به خانم مدیر می دهیم و در آن زمان این پول آزاد می شود. البته همراه این پول ما باید نصف هزینه ی نوامبر را هم پرداخت می کردیم ولی مدیر مهربان حق هم وطنی را بجا آوردند و از ما این پول را نگرفتند. قرار شد همان روزی که بچه را آوردیم (اول نوامبر) شهریه ی کامل را هم پرداخت کنیم. خوشبختانه پسرم هیچ مشکلی نداشت و خیلی خوب با دختر بچه ای که اونجا بود بازی می کرد. لازم به ذکر است که فعلا" فقط همین یک بچه در مهد می باشد ولی از ماه نوامبر تعداد بچه ها به ۸ نفر می رسد، همه زیر ۵ سال. جای خیلی قشنگ و امنی بود. عکسها را در ادامه ی مطلب می توانید ببینید. سه شنبه هم فرمهای subsidy را پست کردم و حالا باید منتظر جواب باشیم. مهد کودکهای اینجا خیلی با ایران فرق داره. در یک ساختمان نسبتا" بزرگ، چهار تا اتاق بزرگ وجود داره، هر کدوم مخصوص یک فعالیت: یکی مخصوص آموزش، دیگری مخصوص رقص و خواب، یکی دیگه مخصوص بازی آزاد و چهارمی مخصوص نمی دونم چی؟؟؟!!!! طفلک مربیهای مهد در ایران هر کدومشون مسئول حدود ۱۰ تا بچه یا شاید هم بیشتر بودند، اونم در یک کلاس نه در این فضای به این بزرگی. اینجا به مربیان اصلا" فشار نمیاد چون بچه ها خودشون با این همه اسباب بازی و امکانات سرگرم می شن. خلاصه آزاده جون، المیرا جون کجائید که ببینید مهد کودک های اینجا رو؟؟؟؟!!!!! وای چقدر حرف زدم خودم خسته شدم وای به حال شما!!!! ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:48 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی دونم چرا امتحان زبان آقای همسر اینقدر سنگین شده !!!! تا حالا سه بار کنسل شده !!! دفعه ی اول تقصیر من بود. هفته ی بعد آقای همسر مجددا" به Lucas Centre مراجعه کردند ولی این بار خانمی که باید امتحان می گرفت مریض شده بود و نیامده بود. امتحان برای بار دوم کنسل شد !!!! و اما دفعه ی سوم: با کمی بررسی متوجه شدیم کلاسهای زبان multiculture بعد از ظهر ها برگزار می شه که برای ما مناسبتره. همسرم یک وقت برای تعیین سطح گرفت. دیروز ساعت ۱۱ در داون تاون امتحان داشت. اما فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟؟؟!!!! آقای همسر تا اونجا رفتند ولی یادشون رفت پاسپورتشان را همراهشان ببرند. ما که از رو نمی ریم. خدا چهارمیشو به خیر کنه !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:1 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||