|
ازخداخواستم به من همه چیزدهدتااززندگی لذت ببرم.خدا گفت: به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری!
|
|
|
|
||||
|
این پست را می خواهم در مورد مهاجرت و مهاجران بنویسم. به نظر من مهاجران باید با چشم باز مهاجرت کنند. باید برای خودشان به اندازه ی کافی دلایل منطقی و انگیزه ی محکم برای مهاجرت داشته باشند؛ در غیر این صورت؛ این جا خیلی بهشون سخت می گذره. صرف این که همه دارند از ایران خارج می شوند؛ شما هم بار سفر نبندید. زندگی در غربت سختی های خاص خودش را دارد. واقع بین باشید و چشمتان را به حقایق نبندید. من برای خودم به اندازه ی کافی دلایل منطقی برای مهاجرت داشتم. مهم ترین انگیزه ی من سلامتی و آینده ی فرزندانم بود. این بچه های معصوم به خواست خودشان به این دنیا نیامده اند، پس من مسئول آینده ی آنان هستم و اگر کاری از دستم برمی آید، باید برایشان انجام دهم. من همیشه فکر می کردم در این دنیا هیچ رسالتی مهم تر از پرورش بچه های سالم هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی ندارم. هنوز هم بر این باور هستم. دلم نمی خواست بچه هایم مثل خودم در ظلم، وحشت؛ اضطراب و ناامنی بزرگ شوند. نسل ما نسل سوخته است. همه چیز را تجربه کردیم. انقلاب، جنگ، قحطی، زلزله و بدترینش کشت و کشتارها و وحشی گری های اخیر. هرکدام از این فجایع کافی است تا وضعیت روحی و روانی یک جوان را تا آخر عمرش به هم بریزد. حالا تصور کنید از ما چه مانده! من دو تا پسر دارم. دلم نمی خواست وقتی آن ها بزرگ شدند و برای تفریح خواستند با دوستان شان بیرون بروند تنم بلرزد که مبادا به خاطر بلند کردن صدای موزیک یا بلند بودن موهای شان یا بگو و بخند و شادی دستگیرشان کنند. دلم نمی خواست که وقتی به یک پارتی دعوت می شوند بهشان بگویم: نه اجازه ندارید بروید؛ شادی کردن در ایران خطرناکه و شاید توسط نیروهای انقلابی دستگیر و شکنجه بشین. جوانی که سراپا شور و هیجان و انرژیه؛ مگه این حرف ها تو کله اش فرو می ره. چقدر از دوست های ما را بچه هاشونو تو پارتی گرفتند و مورد توهین و ضرب و شتم قرار دادند!!! واسه چی؟؟؟ چون رقصیدند و خوش گذروندند!!! من هنوز خاطرات تلخ دهه ی ۶۰ را از یاد نبرده ام. ۱۳ - ۱۲ ساله بودم و سه روز در هفته با دوستم به کلاس زبان می رفتیم. بارها و بارها کمیته جلوی ما دو تا دختر بچه رو گرفت که چرا کاکلتون از روسری زده بیرون؟ چرا می خندید؟ چرا در خیابان گوجه سبز می خورید؟ شایدباور نکنید صدای پاترول کمیته هنوز تو گوشمه. وقتی این صدا را از پشت سرمون می شنیدیم قلبمون می ریخت! آن اضطراب ها الان اثرش را گذاشته. همه مون شدیم یک رشته عصب لخت. با کوچکترین تحریکی همه عصبی می شیم. مامان من ۷۰ سالشه ولی صبر و حوصله و آرامشش از من خیلی بیشتره !! چرا؟؟؟ هنوز یادم نرفته که ماه رمضان ها مردم را به خاطر خوردن و آشامیدن شلاق می زدند. دخترها را به طرز وحشیانه می گرفتند و آرایش صورت شان را پاک می کردند! و هنوز یادم نرفته دوران موشک باران را که هر کسی به گوشه ای اطراف تهران پناه برده بود، مدارس تعطیل شده بود و از تلویزیون به بچه ها درس می دادند. امتحانات ثلث سوم در پناهگاه ها برگزار می شد. زیاد راه دور نرویم. پسر دومم را حامله بودم. یک شب می خواستیم بریم تیراژه. شهریور ۸۶ بود. هوا خیلی گرم بود و من هم نمی توانستم جوراب پام کنم. یک دامن بلند تا مچ پام پوشیدم با مانتو. در همان ایام هم؛ بگیر و ببندهای وحشیانه ای سرگرفته بود. با ترس و لرز از ماشین پیاده شدیم تا رسیدیم جلوی ساختمان تیراژه. دو تا خانم چادری پریدند جلوی من. قلبم به تپش افتاده بود که مبادا منو بگیرند و ببرند. گفتند خانم شما از پله که بالا می رین یه کم از پاتون معلوم می شه. برین جوراب بخرین پاتون کنین. در حالی که دامن من آن قدر بلند بود که تقریباً به زمین می کشید. حالا شما تصور کنید این اضطراب و بالا رفتن ضربان قلب من چه لطمه ای به خودم و بچه ی تو شکمم وارد کرده !!!! پسرهای خواهر من ۲۰ ساله هستند. ماشاالله خوشگل و خوش تیپ با موهای بلند. شب ها اگر یک ساعت دیرتر از ساعت مقرر بیان خونه؛ خواهرم حالش بد می شه. چون تا حالا چند بار به تیپ و موهای این بچه ها گیر داده اند!!! داستان به این جا ختم نمی شه. بعد از مسئله ی امنیت می رسیم به مسئله ی سلامتی. سلامتی آدم ها بی ارزش ترین چیز در ایرانه! آب و هوای آلوده و مسموم که داریم!! غذاهای هورمونی و فاقد ارزش غذایی که داریم!! امواج پارازیتی هم که غوغا می کنه (یاد آهنگ "حالا که جیبم خالیه" تتلو افتادم!!). چرا در این سال های اخیر این قدر آمار امراضی مثل سرطان، ام اس، مسمومیت با سرب، آلزایمر و غیره بالا رفته. تازه در ایران آمار واقعی را اعلام نمی کنند. ۱۰ سال پیش کی می دونست مسمومیت با سرب یعنی چه؟ سال ۸۷ جلوی مدرسه ی پسرم یک دکل ایرانسل نصب کردند. ما مادر پدرها همه به این قضیه معترض شدیم که این دکل باید از جلوی مدرسه برداشته شود. کلی اعتراض به آموزش و پرورش، مخابرات و ... بردیم. چند روزی هم جلوی این اماکن تجمع کردیم. هیچ یک از این مقامات ترتیب اثری ندادند. فقط ما را مثل توپ فوتبال از این مرکز به اون مرکز پاس می دادند. خدا می دونه اون یک سال چی به من گذشت. در چند مقاله خوانده بودم که امواج این دکل ها روی مغز استخوان بچه های کم سن اثر می گذارد و ۱۵ - ۱۰ سال بعد بچه دچار مشکلات خونی از جمله سرطان خون می شوند. از عوارض دیگر این امواج سردرد، سرگیجه، بی حوصلگی، بی اشتهایی و احساس خستگی بود. پسر من هر روز می آمد خونه می گفت مامان سرم درد می کنه. همیشه بی اشتها بود. صبح ها به زور دو لقمه صبحانه می خورد و با همون دو لقمه حالت تهوع پیدا می کرد. شاید باورتون نشه ۶ ماه پسرمو دوا و درمان می کردیم. پیش سه تا دکتر فوق تخصص بیماری های خونی اطفال بردیم. آزمایشات مختلف خون مخصوص سنجش آهن و فاکتورهای دیگر خون ازش گرفتند. نتایج آزمایشات را بردیم بیمارستان فوق تخصصی کودکان نشان دادیم و خیلی کارهای دیگه تا خیال مان راحت شد بچه مشکل خونی نداره. خیلی از مادر پدرها سال بعدش مدرسه ی بچه شون را عوض کردند. ما هم خوشبختانه سال بعد دیگه ایران نبودیم. الان این جا پسرم ماشاالله روزی ۴ وعده غذای کامل می خوره! از من غذاش بیش تر شده ! ایران که بودیم به زور ماهی ۳۰۰ - ۲۰۰ گرم وزن می گرفت. اینجا ماشاالله ۲ کیلو وزنش اضافه شده. علتش علاوه بر تمیزی آب و هوا، کاهش استرس و اضطرابه !! در مدارس این جا هیچ فشاری روی بچه ها نیست. در منزل که اصلا" درس و مشق ندارند. برعکس ایران که بچه ی کلاس اول؛ هفت روز هفته تکلیف شب داشت. هم خودش و هم ما؛ هفت روز هفته مشغول بودیم. اگر یک هفته یادم می رفت ناخن هایش را بگیرم، طفلکی سر کلاس انگشت هایش را از معلمش پنهان می کرد که مبادا خانم معلم ناخن های یک میلیمتریش !! را ببیند. اینجا اصلا" به ناخن ها و موهای بچه ها کار ندارند. خیلی از بچه ها موهایشان بلند است. روز عکاسی، بعضی از بچه ها برای زیبایی در عکس، موهایشان را سبز و زرد و صورتی کرده بودند. برای پسر من این چیزها خیلی عجیب و غریبه!! واقعیت اینه که بچه تو این سن باید شاد باشه و بازی کنه؛ نه این که تو سربازخونه درس بخونه. همین دلایل برای من کافی است که از تصمیمی که گرفته ام احساس رضایت کنم. سختی های زیادی پیش رو داریم؛ ولی این سختی ها غافلگیرمون نمی کنه. از قبل پیش بینی این روزها را می کردیم. آگاهانه چنین تصمیمی گرفتیم. در انتظار یک زندگی رویایی نبودیم که حالا مثلا" با کوچک شدن خانه یا بی ماشین شدن و غیره تو ذوق مون بخوره. همه این واقعیت را می دانیم که زندگی سخت است. همیشه باید برای به دست آوردن چیزی، بهایی بپردازیم. من ایران و هم وطن هایم را دوست دارم. از زندگی در غربت بیزارم، ولی وقتی آینده ی بچه هایم مطرح می شه، قضیه فرق می کنه. ما تا قبل از بچه دار شدن اصلا" تو فکر خارج رفتن نبودیم. همسرم گرین کارت آمریکا را داشت؛ ولی یک دفعه تصمیم گرفت که ازدواج کنه و بمونه ایران. ما دیگه به اون شرایط عادت کرده بودیم و خیلی از حق و حقوق هایمان را از یاد برده بودیم. ولی وقتی پسر اول مون به دنیا آمد، دیدگاه ما به زندگی تغییر کرد. تازه کمبودها و مشکلات کشورمان نمود پیدا کرد؛ و این مسئله ما را بر آن داشت تا تصمیم به مهاجرت گرفتیم. خدا رو شکر در این یک ماه و نیم هم که اومدیم کانادا، هنوز سختی به آن معنی نکشیده ایم. جز دلتنگی - آن هم برای من - چیز دیگه ای نبوده. ما برای روزهای خیلی سخت تر از این خودمون را آماده کرده ایم. زندگی در یک خانه ی بزرگ، داشتن وسایل شیک و لوکس، فرش های ابریشم، ماشین، پست و مقام و رتبه های عالی کاری و ... ، سلامت، آرامش و امنیت نمی آورد. اگر یک روزی خدایی نکرده یک مو از سر بچه مون کم بشه حاضریم تمام این ها را بدهیم تا بچه مون دوباره سلامتی شو به دست بیاره. من به کیفیت زندگی فکر می کنم نه به کمیت آن. خلاصه ی کلام این که: "مهاجران عزیز، با چشمان باز مهاجرت کنید."
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:43 توسط میترا
|
|
|||||
|
|||||